امروز پسری ده، شاید یازدهساله را دیدم کنار خیابان، میان برف، گل میفروخت. آرام میلرزید. حق داشت. لباسش پاره و شلوارش کوتاه بود و هوا سرد و برفی. موهای طلایی و چشمهای عسلی داشت؛ زیبا بود، آنقدر که حتی نامرتب بودن موها و صورتش نتوانسته بود زیباییاش را پنهان کند. به چشمهایش نگاه کردم پر از حرف بو…
February 9, 2026 133 3