نوشتم، پاک کردم. نوشتم، پاک کردم. ولی در آخر تصمیم گرفتم که این دفعه… — M — TG.ME

Forwarded fromMOmoon child

نوشتم، پاک کردم. نوشتم، پاک کردم. ولی در آخر تصمیم گرفتم که این دفعه بنویسم، ولی باز هم پاک کردم. حرفای زیادی هست که می‌خوام بزنم، خیلی وقتا می‌خوام خودمو خالی کنم، پیش کسی زار بزنم، اما کسی نیست... حتی اگه باشه، خب واسه کسی مهم نیست. همین میشه که هی میریزم توی خودم، هی میریزم توی خودم و چیزی بروز نمیدم. و در آخر همین کلمات، همین حرفای نگفته، همین چیزایی که هر بار گفتم «ولش کن، چیزی نیست» کم‌کم روی هم جمع میشن. اونقدر زیاد میشن که یه شب می‌بینی دیگه جایی برای فکر تازه نداری. سرت شلوغه، دلت گرفته، اما حتی خودت هم دقیق نمی‌دونی از چی. فرداش هم شاید بقیه فقط بگن: چیشده؟ مگه اتفاق خاصی افتاده؟ و تو فقط نگاهشون می‌کنی، چون چطور میشه توضیح داد که همیشه قرار نیست یک اتفاق بزرگ بیفته تا آدم خسته بشه؟ گاهی آدم از صدتا چیز کوچیک خسته میشه. از حرفی که نزد. از حرفی که شنید. از پیامی که منتظرش موند. از رابطه‌ای که زیادی براش وقت گذاشت. از خودش که هر شب هزار بار همه‌چیز رو تحلیل کرد و صبح دوباره با همون ذهن شلوغ از خواب بیدار شد. خستم، اما نه جسمی. طبق معمول، برای یک آدمی که همه‌چیز رو زیادی حس می‌کنه، خستگی روحی. انگار مغزم یاد نداره خاموش بشه. موقع کار کردن فکر می‌کنه، موقع استراحت فکر می‌کنه، موقع غذا خوردن فکر می‌کنه، حتی وقتی هیچ کاری نمی‌کنم، باز یه چیزی ته ذهنم در حال اتفاق افتادنه. گاهی دلم می‌خواد فقط چند ساعت، هیچ‌چیز رو تحلیل نکنم. نه اینکه بفهمم چرا فلانی این حرف رو زد، چرا یکی پیام نداد، چرا یکی رفت، چرا یکی موند، چرا از یک رفتار ساده هزار معنی ساختم. فقط دلم می‌خواد یک شب، مغزم دست از توضیح دادن دنیا ، برای خودم برداره. دلم می‌خواد یک نفر باشد که لازم نباشه برای فهمیده شدن، همه‌چیز رو از اول توضیح بدم. یکی که وقتی می‌گم خوب نیستم، سریع نگه چیشده؟ فقط بشینه کنارم و بفهمه که بعضی وقتا آدم حتی خودش هم نمی‌دونه چیش شده. شاید مشکل من همین باشه همیشه دنبال جایی بودم که بتونم خودِ واقعیم رو زمین بذارم. بدون شوخی، بدون خنده، بدون چیزی نیست، بدون اینکه مجبور باشم وانمود کنم حالم خوبه. و وقتی چنین جایی پیدا نکردم، خودم شدم اون جایی که همه‌چیز رو توش ریختم. اما خودم هم خسته شدم از اینکه همیشه خودم، خودمو جمع کنم. شاید باید یاد بگیرم هر چیزی رو تا آخر توی خودم نگه ندارم. شاید باید گاهی حرف بزنم، حتی اگر کامل و مرتب نباشه. حتی اگر نتونم دقیق توضیح بدم چه حسی دارم. شاید لازم نیست همیشه دلیل مشخصی برای خستگی‌هام داشته باشم. شاید بعضی شب‌ها فقط باید قبول کنم که امروز سخت گذشت.  و فردا... فردا لازم نیست همه‌چیز درست شده باشه. فقط کافیه دوباره از همون جایی که ایستادم، یک قدم کوچیک بردارم.

❤1🕊1💋1😎1
September 3, 2026 31