احتمالا هوای خراسان به من نمیسازد. و گرنه این همه غمگین بودنم توجیه دیگری نمیتواند داشته باشد.
همهی خوابهام بیمعنی. همهی بیداریم بیمعنی. همهی فکر کردنم شرجی. دارم از این رطوبت خفه میشوم.
میخواهم روی زمین بنشینم، این سرمای گزنده را از سر انگشتهام بیرون بکشم، بریزم روی مرمرها. میخواهم همانجا جلوی نقارهخانه بمیرم. به جای ملحفهای سفید، یک لایه فرش بکشند روم که خوب بخوابم و خوابم پر از آهو باشد.
کاش بیدار که شدم، پاییز باشد. هوای حرمت مثل دل من، گرفته.







