مدام زمین را حفر میکردم تا گذشته را دوباره به زمان حال برگردانم، اما زمان برای من انگار خطی نبود، گذشته و حال مدام روی هم میوفتادند، من هم راه رفتن بلد نبودم، در نتیجه روی زمین میوفتادم…میخواستم از تکه های رها شده داستانی را که دیگر جلوی چشم نیست دوباره بسازم، خلا زیر زمین را حس میکردم و مدام دنبال چیزی میگشتم که دیگر وجود خارجی نداشت.

