روزی که مادرم مرد، در دفترچه‌ی روزانه‌ام نوشتم: “سخت‌ترین مصیبت زندگی… — خودشناسی🌻 — TG.ME

روزی که مادرم مرد، در دفترچه‌ی روزانه‌ام نوشتم: “سخت‌ترین مصیبت زندگی من از راه رسید.”

پس از مرگ مادرم، بیش از یک سال رنج کشیدم. اما شبی در ارتفاعات ویتنام، در کلبه‌ی خلوتگاهم، خوابی دیدم. مادرم را در خواب دیدم. کنار او نشسته بودم و با هم گرم گفت‌وگو بودیم. او جوان و زیبا بود و موهای بلندش بر شانه‌هایش می‌ریخت. آن دیدار چنان دلپذیر بود که گویی هرگز نمرده است.

وقتی بیدار شدم، حدود ساعت دو بامداد بود و با تمام وجود احساس می‌کردم که هرگز مادرم را از دست نداده‌ام. حضور او برایم کاملاً واقعی بود. آن‌گاه فهمیدم که باورِ «مادرم را از دست داده‌ام» فقط یک باور بوده است. در همان لحظه برایم آشکار شد که مادرم همیشه در من زنده است.

در را باز کردم و به بیرون رفتم. سراسر دامنه‌ی کوه در نور مهتاب غرق بود. تپه از بوته‌های چای پوشیده شده بود و کلبه‌ی من پشت معبد، در میانه‌ی دامنه قرار داشت. هنگامی که آرام در میان بوته‌های چای قدم می‌زدم، احساس کردم مادرم همچنان با من است. مادرم همان مهتابی بود که با لطافت و شیرینی مرا نوازش می‌کرد. هر بار که پاهایم زمین را لمس می‌کرد، می‌دانستم که مادرم آنجا، همراه من است.

فهمیدم که این بدن، فقط بدنِ من نیست، بلکه ادامه‌ی زنده‌ی مادرم، پدرم، پدربزرگ، مادربزرگ و همه‌ی نیاکانم است. پاهایی که گمان می‌کردم «پاهای من» هستند، در حقیقت «پاهای ما» بودند و ما، با هم، رد پاهایمان را بر خاکِ نمناک بر جای می‌گذاشتیم.

از آن لحظه به بعد، این باور که مادرم را از دست داده‌ام، دیگر هرگز بازنگشت. کافی بود به کف دستانم نگاه کنم، زمین را زیر پاهایم احساس کنم یا نسیم را بر صورتم حس کنم تا به یاد بیاورم که مادرم همیشه با من است.

#تیچ_نات_هان


@ordi_fb
❤7🕊4
September 5, 2026 110 5