گوژپشت. من یکی از اینهام. در واقع خودم نمیخواستم اینطور باشم اما بهم تحمیل شد. تقریبا چهار سال پیش. تو اتاق بازجویی نشسته بودم. مامور اطلاعات دفترچه تلفن گوشیم رو باز کرد و حیرتزده اسکرول میکرد. خب من یه عادتی دارم که اسمهای افراد رو یه جور خاص ذخیره میکنم.
مثلاً نوشته بودم: «رحیم نقد» که یعنی دوستم رحیم که تو کار نقد کتابه یا دیگری رو اینطور: «مهدی نشر» که یعنی مهدی تو کار انتشاراته؛ و خب مامور اطلاعات دونه دونهی اینا رو کنار هم میدید اما طور دیگهای برداشت میکرد. اول گیر داد به اسم «عباس انبار» و بعد «دهقان ماده» و گفت اینا کی باشن؟ گفتم عباس انباردار پروژهی ساختمانیه اون یکی هم ازش ماده افزونی برای بتن میخریم.
مامور اطلاعات بیتفاوت به توضیحاتم همه اسمها رو با شماره روی کاغذ مینوشت تا رسید به یه عالمه اسم که اول همشون کلمهی «داستان» داشتن. خب برای من اونها اهالی داستاننویسی بودن و تو دفترچه تلفنی که بیش از هزار اسم ذخیره بود نمیخواستم گمشون کنم. همینجوری پشت سر هم:«داستان الهه، داستان سمیه داستان مریم و...»
بعد یه سری دیگه اول اسمشون واژهی «نمایش» داشتن که اکثرا خانم بودن و اهالی تئاتر و سینما و چند تا اسم هم با «طرح» ، «پیاده» و «فراخوان» شروع میشدن که همگی ربط به ادبیاتیها داشتن.
یارو اطلاعاتیه گفت:«وقتی این کلمهها رو میذارم کنار هم به این نتیجه میرسم که طراح تظاهرات بودی.»
جلوی خندهم رو نمیتونستم بگیرم. گفتم:«به نظرم یه طراح واقعی هیچوقت انقدر تابلو اسمها رو تو گوشیش ذخیره نمیکنه!»
اطلاعاتیه یه سری به تایید تکون داد و بعد گفت:«خب اگه اینطور نیست پس یعنی با این همه دختر داستان داشتی؟»
خندهم محو شد. گفتم:«نه جناب! دقت کنین اوناها اونجا چند تا هم اسم آقا هست، معین، آرش و ...»
گفت: «خب پس بای سکشوالی داری؟»
از نوع لحن و غلطی کلمهای که به کار برد دوباره خندیدم و به جای اینکه بخوام توضیح بیشتری بدم که اصلا چرا اسمشون رو اینجوری ذخیره کردم گفتم: «عه! پس شما هم از این چیزا سر در میاری؟»
خب حاضرجوابی تو اداره اطلاعات-امنیت میتونه واسه هر کسی گرون تموم بشه. یعنی اونا بلدن چطور هزینه بتراشن. مامور اطلاعات به یه دونه از این گولاخهاشون گفت که دارم گهخوری میکنم. اونم از پشت به صندلی من نزدیک شد و دستهام رو که با دستبند از پشت بسته شده بودن گرفت و کشید سمتش. طوری که صندلیم رو دو پایهی عقب وایساد و انقدر ادامه داد تا هر دو کتفم دررفت. مهرههای کمرم پیچیدن و ستون فقراتم تا پایین تاب برداشت.
دو سال پیش که تازه اومده بودم آلمان تو هتل کار میکردم. گاهی انقدر درد کمرم شدید بود که دستها و پاهام خواب میرفت. یه بار رفتم دکتر و برای مشکلم کلمهای به کار بردن که به آلمانی معنیش میشه: «گوژپشت»
@of_stone










