به تو، که نمیدانم چهچیزی خطابت کنم.
نمیدانم چند ساعت است اینجا نشستهام، فقط میدانم آنقدر گذشته که هوا سرد شده و پاهایم دیگر گرمایشان را از دست دادهاند، اما هنوز نتوانستهام خودم را راضی کنم که از کنار اسمت بلند شوم و به خانه برگردم، به همان خانهای که بعد از رفتنت دیگر هیچوقت شبیه خانه نبود.برائ @ntegry عزیز.
دستم را روی سنگ قبرت گذاشتهام و با انگشتهایم حروف اسمت را دنبال میکنم، انگار اگر آنها را به اندازهی کافی لمس کنم، چیزی از تو از زیر این سنگ به دستم میرسد؛ یک تکه از صدایت، گرمای دستت، یا حتی همان نگاه خستهای که همیشه وقتی زیادی حرف میزدم به من میکردی.
همه میگویند باید بروم، و شاید حق با آنها باشد، اما هیچکس نمیفهمد وقتی آدم کسی را از دست میدهد، دیگر «رفتن» معنای سابقش را ندارد؛ من از اینجا میروم و تو همچنان همینجا میمانی، و بعد باید تمام مسیر برگشت را با این فکر تحمل کنم که هر قدمی که از قبرت دور میشوم، یک قدم دیگر از تو فاصله میگیرم.
گاهی با خودم فکر میکنم اگر فقط دستهایم را زیر خاک ببرم و کمی آن را کنار بزنم، شاید هنوز بتوانم به تو برسم، شاید هنوز آنقدر نزدیک باشی که وقتی کنارت مینشینم، برای چند لحظه فراموش کنم که دیگر نمیتوانی چشمهایت را باز کنی و نگاهم کنی.
میدانم فکر وحشتناکی است، اما امشب حتی از فکر کردن به آن هم نمیترسم؛ حتی با خودم فکر کردهام که شاید باید همین خاک را کنار بزنم و جایی کنار تو دراز بکشم، نه برای اینکه بخواهم به دنبال تو بیایم، فقط برای اینکه دیگر مجبور نباشم هر شب در اتاقی بخوابم که جای خالی تو از خودم بزرگتر شده است.
شاید اگر کنار تو باشم، این سکوت کمتر اذیتم کند.
شاید اگر بدانم چند سانتیمتر خاک بین ماست، بتوانم با آن کنار بیایم، چون تحمل اینکه تمام دنیا بین ما فاصله انداخته خیلی سختتر است.
نمیدانم هنوز دوستت دارم یا نه، و از گفتن این جمله خجالت میکشم، چون فکر میکردم عشق باید چیزی باشد که بعد از مرگ هم واضح بماند، چیزی که آدم دربارهاش شک نکند، اما حالا که تو نیستی، حتی احساسات خودم هم برایم غریبه شدهاند و نمیدانم کدام قسمتشان متعلق به توست و کدام قسمت فقط ترس من از تنها ماندن است.
گاهی دلم برای خودت تنگ میشود و گاهی برای آدمی که کنار تو بودم، و نمیتوانم تشخیص بدهم کدام درد بیشتر است.
دلم برای صدایت تنگ شده، برای راه رفتنت در خانه، برای اینکه بدون اینکه بفهمی لیوانت را از روی میز برمیداشتم و جایش میگذاشتم، برای تمام چیزهای کوچکی که آن موقع حتی ارزش به خاطر سپردن نداشتند و حالا حاضر بودم تمام عمرم را بدهم تا فقط یک بار دیگر اتفاق بیفتند.
کاش میدانستم آخرین باری که دیدمت، آخرین بار است. کاش بیشتر نگاهت میکردم.
کاش آن روز به جای اینکه فکر کنم فردا هم هست، چند دقیقه بیشتر کنارت میماندم و به صورتت نگاه میکردم، چون حالا تمام چیزی که از آن روز برایم مانده، چند تصویر شکسته است که هرچه بیشتر سعی میکنم نگهشان دارم، بیشتر از هم میپاشند.
من از فراموش کردنت بیشتر از نبودنت میترسم.
میترسم یک روز صدایت را دیگر درست به یاد نیاورم، یا صورتت را آنطور که بود نبینم، یا یک صبح از خواب بیدار شوم و اولین چیزی که به ذهنم میرسد دیگر تو نباشی و آن وقت بفهمم که حتی غم هم میتواند آدم را ترک کند.
برای همین هنوز اینجا نشستهام.
شاید چون این قبر تنها جایی است که میتوانم مطمئن باشم تو را فراموش نکردهام.
پس اگر امشب دیر کردم، اگر دوباره کسی آمد و گفت باید بروم، شاید فقط سرم را پایین بیندازم و بگویم هنوز حرفم تمام نشده، چون راستش را بخواهی، من حتی نمیدانم چه میخواهم بگویم.
فقط میخواهم اینجا بمانم.
کنار تو، کنار این خاک سرد، و برای چند ساعت وانمود کنم که فاصلهی بین ما چیزی نیست که نمیتوانم با دستهایم کنار بزنمش. شاید فردا برگردم.
شاید فردا بتوانم بلند شوم و بروم.
اما امشب، اگر قرار باشد فقط یک شب دیگر را به تو نزدیک باشم، میخواهم همینجا بمانم و دستم را روی خاک بگذارم و تصور کنم که آن طرفش، تو هنوز جایی نزدیک منی.
