🪻این روزها در حال مطالعهٔ کتاب « شما که غریبه نیستید» هستم از هوشنگ مرادی کرمانی.
🌸🍃هوا دارد سرد می شود.خیلی سرد می شود؛سوز سرمای کویری.صبح های زود که بلند می شوم تا کاغذ پاره ها و سنگ های ریز یخ زدهٔ یک قل دو قل ریخته تو حیاط و پشت خوابگاه ها وکلاس ها را جمع کنم،دست هایم یخ می زند.سوز سرد به دست هایم می خورد،پشتشان می ترکد وخون بیرون می زند.اگر دستکش داشتم خوب بود.توی شهداد یک جفت دستکش پشمی بچگانه جلوی دکانی،به نخ آویزان بود.آغ بابا می خواست آن ها را برایم بخرد،دکاندار گران می داد.معامله شان نشد.آغ بابا گفت:وقتی سیرچ رفتیم می گویم برایت دستکش خوشگل ببافند این ها رنگشان خوب نیست!
🌸🍃 بچه ها به من به چشم دیوانه نگاه می کنند.چون همه اش به دار و درخت ها وآسمان نگاه می کنم. وکتاب ومجله می خوانم.ستار زاده عاقل تر از من است.او هم کتاب و مجله می خواند ولی به موقع اش.من وقت و بی وقت می خوانم و می نویسم.همهٔ بچه ها «کِس وکار» دارند.هیچ کس نیست که از شیر خوارگی این جا آمده باشد.بیشترشان مادر دارند و پدر ندارند.بیشترشان از روستاهای دور وبر کرمان آمده اند.لهجهٔ روستایی ها را دست می اندازند،لهجهٔ روستایی ام را مسخره می کنند.تا عید چیزی نمانده بود.چندتا سرباز که خیاطی بلدند.آورده اند،پشت چرخ های خیاطی می نشینند وبرای ما لباس عید می دوزند.«عمو ابرام» و «ننو سکینه » آمده اند شهر، به ملاقاتم می آیند.چشمم که به آنها می افتند،می پرم تو بغل شان می زنم زیر گریه که:
من نمی خوام این جا باشم.
عمو ابرام وننو سکینه هم گریه شان می گیرد.ننو سکینه برایم انجیر خشک آورده.
عمو اسد الله گفته بود:
چیزی دیگه نمونده.امتحان که دادی،می آیی بیرون.عمو قاسم می اد می برتت.
🌸🍃یک روز عمو قاسم آمد.کت وشلوار سرمه ای خوشگلی دارد.ویک راست می رود.توی دفتر پیش مدیر.دو روز پشت هم می آید وکمک می کند که نمره های ثلث دوم بچه ها را وارد دفتر کند.آمده است که پدرم را ببرد پیش خودش.پدرم چندبار از خانهٔ عمو اسدالله زده بود بیرون وگم شده بود واز مردم سیگار خواسته بود.برادرزن های عمو قاسم دیده بودند و خجالت کشیده بودند که برادر دامادشان این جوری است.عمو اسد الله هم از دست پدرم به تنگ آمده بود.عمو قاسم هفته ای دو تومن پول تو جیبی به من می دهد.اقای دژند از سیرچ آمده کرمان ودکان دارد.هر هفته دو تومان از او می گیرم به حساب عمو.
عمو قاسم که گریه ها و التماس های مرا می بیند.خیلی ناراحت می شود.و نصیحتم می کند:
- آدم تا سختی نکشه به جایی نمی رسه.
وشعری از مولوی می خواند:
هیچ حلوایی نشد استادکار
تا که شاگرد شکر ریزی نشد.
چاره آیی نیست.باید تحمل کنی.بعد ها می نشینی وهمهٔ اینها را تعریف می کنی.افتخار می کنی که این چیز هارو پست سر گذاشتی .ماهم گرفتاریم.پدرت رو باید ببرم پیش خودم نگه دارم.دلم نمی اد بفرستمش اصفهان«دیوونه خونه».
✍ روز جمعه-گنبد- عایشه کر 🍃🌸
