این منِ سردرگم
چه می خواستم از این جهان
جز تویی که همواره در فراز و نشیب زندگی
کنارم بِغلتی و به بازی روزگار بخندی
غیر از این نبود که ما
هیچ کدام را جدی نگرفتیم
و یکهو دیدیم که ، چقدر جدی نگرفتن خوب است!
چقدر خوب است که
به این دشواری ها میخندیم و
و با خودمان می گوییم که اگر
این روزها نبود که طعم خوشی زیر زبانمان مزه نمی کرد..
می دانم! می دانم عزیز ِ دیده که روزهای سختی
برای هر دو ماست ..
می دانم که روزگار نه برای من و تو
بلکه برای همه دارد بیش از پیش سخت می گذرد ..
اما چاره چیست؟
ما قائل به دوام آوردن هستیم
و چه سخت و چه آسان باید از این مرحله عبور کنیم
تنها کاری که از ما بر می آید هم آن است که
خودمان بر خودمان سخت ترش نکنیم..
من درونم پر از غر غر ها و کلافگی های فراوان است
اما باید غر نزنیم و صبور باشیم
بسیار صبور ..
که :«ز پس صبر تو را او ز سر صدر نشاند ..»
-نارون
۰۵/۰۶/۰۹