به نیکتا گفتم «آدم انگار پایانها رو بو میکشه. از یک جایی به بعد، بدون این که اتفاق خاصی افتاد باشه، میدونی که به یک پایان نزدیکی.» و بعد اندوه دونستن این که به یک پایان نزدیکم، توی دلم سنگینتر شد. انگار تا قبل از این که با صدای بلند در موردش حرف بزنم، نامرئی بود و حالا یکهو رنگ گرفته بود.
حالا اندوه توی دلم هست، سنگین هم هست، سرد و سنگین و آروم. اونجور اندوهی که انگلیسیها صداش میزنن Blue. اندوهی که تو رو نمیکُشه، به شیون نمیندازه، کمرت رو خم نمیکنه، بهت احساس مرگ و تمام شدن نمیده اما هست... به غایت آروم و سنگین و ممتد.
قدیمها اینطور اندوه، نگرانم میکرد. وقتی بوی پایان به مشامم میخورد، نگران میشدم. فکر میکردم ممکنه پایانی براش نباشه یا نتونم ردش کنم. نگران میشدم و خودم رو میزدم به در و دیوار. به هرچیز نادرستی چنگ میزدم برای این که بتونم پایانی که بو کشیده بودمش رو عقب بندازم، که بتونم به خودم بگم «دیدی اشتباه میکردی؟» هیچ باری اما عقب نرفت، هیچ باری نبود که اشتباه کرده باشم و هیچ باری نبود که تونسته باشم از اندوهش فرار کنم. دست و پا زدن فقط بدترش میکرد، پایان دردناک میکرد و جراحتش رو عمیقتر. انگار چاقویی توی مشتت باشه و تو به جای باز کردن مشتت و رها کردن چاقو، دستت رو روی تیغه بِکِشی.
حالا اما سنم بیشتره. پایانهای زیادی رو دیدم. در اندوههای زیادی غرق شدم و از اندوههای زیادی هم عبور کردم. روال اومدن، به اوج رسیدن و تهنشین شدنشون رو بلدم. هول نمیشم، نگران نمیشم، میایستم سر جام و دستهام رو برای پایانی که نزدیکه باز میکنم، صبر میکنم تا بیاد، درد داشته باشه، سنگین و سرد و سخت باشه و بعد به آهستگی جای خودش رو تَه جونم پیدا کنه.
مزیت بزرگسالی همینه انگار... میپذیری که اندوهی هست و متاسفانه یا خوشبختانه، هیچ کدومش هم تو رو نخواهد کُشت.
July 12, 2026 301 2