اواخر مهمونی دیشب، حالم دست خودم نبود. یادم نیست چطور دراز کشیدم توی… — از زندگی — TG.ME

اواخر مهمونی دیشب، حالم دست خودم نبود. یادم نیست چطور دراز کشیدم توی اتاق و یادم نیست چطور از اتاق تا دستشویی رو رفتم ولی خاطرم هست که وقتی روی تخت دراز کشیده بودم، چشمم رو باز کردم و دیدم میم یک صندلی رو آورده نزدیک اتاق، طوری که من رو ببینه و همون جا نشسته. از دستشویی که اومدم بیرون، قبل از این که صداش کنم، پیشم بود. بهش گفتم "می‌شه من رو از این مهمونی ببری بیرون؟" و همین کافی بود؛ ۲۰ دقیقه بعد توی تخت خودمون بودم. چیز زیادی خاطرم نیست جز همین‌ها اما این رو یادم میاد که توی ماشین گریه کردم. گوله‌های بزرگ اشک رو خاطرم هست که ریختن روی صورتم و یادم هست که دقیقا به چه چیزی فکر می‌کردم.
چند سال پیش، با دوست‌پسر سابق، مهمونی مشابهی رفته بودیم. صداش زده بودم توی اتاق که حالم بده و توان موندن توی مهمونی رو ندارم و بریم خونه. گفته بود "اسنپ بگیر برو خونه خودتون، من میخوام بمونم" و تا روزها بعدش سرزنش کرده بود که حدود خودت رو نمی‌شناسی، باید کمتر بخوری و شب من رو خراب کردی. یادم افتاد به تنهایی اون شب وقتی که حالم بد بود و ساعت دوی صبح سعی می‌کردم راننده ماشین متوجه حال بد و ناهوشیارم نباشه.
صبح به میم گفتم "تو بهم احساس خوشبختی می‌دی" و بعد فکر کردم که اگر اون آدم و اون رابطه نبود، باز هم خوشبختیم با میم رو احساس می‌کردم یا نه؟
میم، نور چشم‌هامه. در عمقی از قلبم دوستش دارم که تا قبل از خودش اصلا نمی‌دونستم همچین عمقی هم می‌تونه وجود داشته باشه.‌
اما هر بار، که برای رفتارهای محترمانه و نرمال و به‌جای میم یا هرکس دیگری، احساس خوشبختی می‌کنم، دلم برای خودم می‌سوزه... دلم می‌خواد دست‌هام رو حلقه کنم دور خودم و خودم رو سفت بغل کنم برای تجربه‌های زیسته عجیبی که باعث شدن رفتارهای معمولی ِ انسان‌های سالم رو هربار با شگفتی تماشا کنم و بابتشون ممنون باشم.
September 11, 2026 1.1K 26