⬅️ خونبس، جامعهی دوقطبی و میانجیها-۲
در سنت خونبس، این وظیفه بر دوش ریشسفیدان بود. آنان لزوماً از دو طرف برتر یا مقدستر نبودند؛ تنها تفاوتشان این بود که هنوز در منطق انتقام غرق نشده بودند. آنان میتوانستند چیزی را ببینند که دو طرف نزاع دیگر قادر به دیدنش نبودند: اینکه ادامه این مسیر، هیچ برندهای نخواهد داشت. جامعه مدرن نیز به همین نقش نیاز دارد؛ فقط نام ریشسفید تغییر کرده است. امروز این نقش را گاه روشنفکران، گاه سیاستمداران میانهرو، گاه شخصیتهای مورد اعتماد عمومی، گاه نهادهای مدنی و گاه رسانههای مسئول بر عهده میگیرند. وظیفه آنان دفاع از یک طرف نیست؛ بلکه حفظ امکان گفتوگو در زمانی است که همه پلها در حال سوختن است.
به همین دلیل، یکی از خطرناکترین اتفاقاتی که میتواند در یک جامعه قطبیشده رخ دهد، بیاعتبار کردن همین میانجیهاست. تقریباً در همه منازعات، تندروهای هر دو سو، نخستین حمله را متوجه کسانی میکنند که خواهان توقف خشونت یا گشودن باب گفتوگو هستند. آنان را «خائن»، «سازشکار»، «وسطباز»، «ترسو»، «بیشرف»، «عامل دشمن» یا «عامل حکومت» مینامند؛ زیرا از نگاه تندرو، هرکس که خواهان توقف انتقام باشد، مانعی بر سر راه «پیروزی نهایی» است. هدف این برچسبها، نقد استدلال میانجیها نیست؛ بلکه سلب مشروعیت از خودِ نقش میانجی است.
دلیل این رفتار نیز روشن است: میانجی، منطق جنگ را مختل میکند. تندروها برای ادامه بسیج نیروهای خود، به جامعهای دوقطبی نیاز دارند؛ جامعهای که در آن فقط دو انتخاب وجود داشته باشد: «یا با ما، یا علیه ما.» در چنین فضایی، هر صدای سومی خطرناک است؛ زیرا یادآوری میکند که راه دیگری نیز وجود دارد. از منظر جامعهشناسی منازعات، این اتفاق تصادفی نیست. تندروها، آگاهانه یا ناآگاهانه، از قطبیسازی تغذیه میکنند. هرچه جامعه بیشتر به دو اردوگاه متخاصم تقسیم شود، نفوذ آنان نیز بیشتر میشود. میانجی اما دقیقاً خلاف این روند عمل میکند؛ او میخواهد تنش را کاهش دهد، امکان گفتوگو را حفظ کند و از رسیدن جامعه به نقطه بیبازگشت جلوگیری کند. بنابراین، طبیعی است که حضور او برای تندروها مزاحم باشد.
اگر جامعهای واقعاً نگران آینده خود باشد، باید از کسانی که هنوز توان گفتوگو با هر دو طرف را دارند، محافظت کند؛ حتی اگر با بسیاری از دیدگاههایشان موافق نباشد. این افراد قرار نیست همیشه محبوب باشند؛ کارکردشان چیز دیگری است. آنان آخرین پل گفتوگو میان دو اردوگاهی هستند که هر روز بیشتر از یکدیگر فاصله میگیرند.
اما چرخه انتقام، ویژگی دیگری نیز دارد: مسابقه بر سر قربانی بودن. آنان که دیگران را به ادامه رویارویی و انتقام تشویق میکنند، هنگامی که خشونت به خودشان بازمیگردد، ناگهان از مظلومیت، عدالت و ضرورت توقف خونریزی سخن میگویند. این رفتار، ویژگی یک جناح خاص نیست؛ بلکه یکی از الگوهای شناختهشده روانشناسی منازعات است. هر طرف، رنج خود را کاملاً واقعی میبیند، اما رنج طرف مقابل را یا نادیده میگیرد یا نتیجهی طبیعی رفتار او میداند. همین امر است که چرخهی انتقام را دائماً بازتولید میکند. به همین دلیل، ارزش میانجی دقیقاً در این است که حاضر نیست وارد این مسابقه بر سر قربانی بودن شود. او تلاش میکند نقطهای را بیابد که پیش از آنکه همهچیز از کنترل خارج شود، بتوان چرخه را متوقف کرد. شاید در لحظه، هیچکس از او راضی نباشد؛ زیرا هر دو طرف انتظار دارند او کاملاً به اردوگاه خود بپیوندد. اما تاریخ بسیاری از جنگهای داخلی، نزاعهای قومی و درگیریهای طولانی نشان داده است که اگر این گروه کوچک از میان برود، جامعه دیگر ابزار مؤثری برای خروج از خشونت نخواهد داشت.
وقتی میانجیها حذف، تحقیر یا بیاعتبار میشوند، معمولاً مرحله بعدی، رادیکالتر شدن هر دو طرف و دشوارتر شدن هرگونه مصالحه است. در مقابل، هر جا روزنهای برای پایان خشونت گشوده شده، تقریباً همیشه کسانی وجود داشتهاند که با وجود فشار و حمله از هر دو سو، نقش میانجی را حفظ کردهاند. به بیان دیگر، در روزگار آرام، میانجی شاید فقط یک صدای میانه به نظر برسد؛ اما در روزگار بحران، او آخرین مانع میان جامعه و چرخهای است که هر خون را با خونی دیگر پاسخ میدهد. اگر این صدا خاموش شود، معمولاً آنچه باقی میماند، نه عدالت، بلکه صرفاً ادامه انتقام. شاید راز ماندگاری جوامع نیز همین باشد؛ اینکه پیش از خاموش شدن آخرین میانجی، صدای او شنیده شود.
@Naghal_bashi




