هیچوقت نفهمیدم راز یه املت خوشمزه چیه. با اینکه زیاد درست کردم. حداقل هفتهای یک شب، با اینکه خیلی مورد علاقهم نیست.
میدونی گاهی حس میکنم شاید خیلی هم مهم نباشه آدم چی دوست داره چی نه. تخممرغها کارخونهای نیستن و از شکل و رنگشون خوشم میاد.
موقع شکوندنشون یاد یه فیلم میافتم که نمیدونم چه فیلمی بود، ولی میگفت «میدونی بهترین راه شکوندن تخم مرغ چیه؟ روی سطح صاف.»
تخم مرغها رو روی سطحِ صاف سنگ کابینت میشکونم. درست گفته بود.
یادم به یکی از شبهایی میافته که استیک خوردم؛ ولنتاین بود و خیلی سال پیش. یادمه چی پوشیده بودم. شاید واسه شما عجیب نباشه ولی واسه من چرا. منی که خیلی چیزها رو فراموش میکنم و میخوام که فراموش کنم.
یک کفش پاشنه بلندِ کمی باز و سرد برای اون فصل، شلوار جینی که پایینش ریش ریش بود و روش گلدوزی داشت، یه کت قهوهای و شال خیلی گرم کرم. یادم نیست چی هدیه دادم، یادمه چی هدیه گرفتم. نمیخوام بگم ولی. اهمیتی هم نداره. میدونید چی اهمیت داره؟ اینکه این خاطره رو داشتم واسه یک نفر جوری تعریف میکردم انگار صحنهای از یک فیلم بوده، از دور؛ من تماشاچی بودم و حس اون آدم توی فیلم رو نداشتم.
چیزی که روزی میتونست تعریف کردنش از پا درم بیاره حالا هیچی. شاید غمگینترین بخشی که از اون شب از دست دادم، استیکیه که امشب ندارمش.
ولی زمان با آدم چیکار میکنه؟ هرکاری میکنه خیلی خوب میکنه.
املتام رو میخورم و دلم واسه کسی تنگ نیست. هنوز زورم به زندگی میچربه، حتی وقتی فکر میکنم اینطور نیست.









