من بی توقع ترین آدم، نسبت به آدم ها، توی زندگیم ام. و تمام این توقعات رو جمع کردم توی یک پتک، که بکوبم توی سر خودم. من نسبت به همه چیز بی توقع و نسبت به خودم، متوقع ترینم. آرمان ها و خواسته های من هیچ شناختی از اطرافیانم ندارن. اون ها اصلا نمیدونن که کسی اطراف من زندگی میکنه. آرمان ها و خواسته های من فقط من رو میشناسن و بس. وقتی بهشون فکر میکنم تنها چیزی که یادم میاد اینه که "چطور خودم رو بهشون برسونم؟" و فکر کردن درمورد این که "چیشد که نرسیدم؟" یا "کی مانع ام شد؟" یا "از کی بخوام؟" فقط به من یک احساس ضعفِ آزار دهنده میده. احساس یک قربانی بازنده. حالا وقتی میبینم یکی سال هاست زندگیش رو با شکایت از این و اون و دلیل بافتن برای نشدن ها و مقصر جلوه دادن بقیه میگذرونه، عمیقأ دلم براش میسوزه، چون اون رو نه یه ادم، بلکه یه کبریت سوخته میبینم که اجازه داده شعله به انتهاش برسه.
July 14, 2025 1.1K 13