این کتاب هفت داستان است، هفت نگاه به مرگ و حق زیستن. اما در میانشان، دو درگاه نورش از جنس دیگریست.
اولی: «آسمان آبی و آفتاب داغ و دریا مهربان است»
قصهٔ ماهیگیران جنوب. تا پیش از خواندنش، ماهیگیری را شغلی عادی میپنداری. اما وقتی کتاب را میبندی و برمیگردی به ابتدا، میفهمی: کشتنِ ماهی برای بقایِ انسان، چه راز تلخیست. مرگ در فلسهای نقرگون جاریست تا زندگیِ دیگری نفس بکشد.
و آخرین: «به مقصد آسمان»
۱۳ تیر ۱۳۶۷. آسمانِ خلیجفارس، جای خالیِ ۲۹۰ مسافرِ پروازِ سرنگونشده. نویسنده، روایتهای کوتاهِ مردمانِ جزیرهٔ هنگام را مینویسد؛ کسانی که برای پیکرهای غریبه، اشکِ آشنا ریختند. مردی که به آن پرواز نرسید، هر روز به ساحل میرفت و کنار اجساد میگریست؛ عذابِ زندهماندن، چون خاری در سینهاش. چه شباهتی به این روزهایِ خودِ ما... شرم از بودن، آنگاه که این همه جان رفتهاند.
س.ح 🌱
