امشب رفته بودم محله قبلی‌مون. یه همسایه‌ای داشتیم به نام آقای رمضانی… — مراجعه — TG.ME

امشب رفته بودم محله قبلی‌مون. یه همسایه‌ای داشتیم به نام آقای رمضانی. این آقای رمضانی بابای بهرام هم‌بازی ما بود که تهرونی غلیظ حرف می‌زد. یه مرد جاافتاده پنجاه ساله که کم حرف می‌زد ولی اگه حرف می‌زد اونم تهرونی غلیظ حرف می‌زد. سه تا بچه داشت و یه پیکان چراغ‌بنزی گوجه‌ای فوق چخچخی. ازونا که جلوش چهارچراغه بود. آقای رمضانی با هیچکدوم از مردای کوچه رفیق نبود. البته امید _اون یکی هم‌بازیم_ می‌گفت آقای رمضانی یه بار به باباش پیشنهاد شب‌نشینی مستانه داده؛ که البته بابای امید هیچوقت قبول نکرده بود. آقای رمضانی غیر از بهرام یه پسر دیگه داشت که شیش‌هفت سالی از ماها بزرگتر بود. برادر بهرام تمایلات مشخصی به رفیق‌بازی با جوونای کوچه‌های دیگه داشت که اغلبشون ظاهر موجهی نداشتن و هرگز توو مسجد دیده نمی‌شدن. درست مثل خود آقای رمضانی. دختر آقای رمضانی تو محله ما زندگی نمی‌کرد. عروس شده بود. یه پسر کوچیک‌تر از ما داشت که اونو هروقت میومد خونه آقای رمضانی‌اینا می‌دیدیم. میلاد. بهرام یه آمارایی از میلاد _خواهرزاده‌ش_ به ماها داده بود که یه شب جاشو خیس کرده. البته ما با میلاد ارتباط همیشگی نداشتیم و لازم نبود صحّت یه همچین چیزی رو ازش بپرسیم. بچه‌تر از ما هم بود البته. بعدها که میلاد بزرگتر از ما شد تمایل مشخصی به دعوا و چاقوکشی با لهجه غلیط تهرونی از خودش نشون داد. همسر آقای رمضانی خیلی جوش سلامتی میلادو می‌زد. به هرحال در اکثر مواقع نوه‌ش پیشش امانت بود. یه زن مهربونِ آروم که بود اونم با لهجه غلیظ بقیه خانواده حرف می‌زد. مامانم توی روضه‌ها همسر آقای رمضانی رو می‌دید؛ توی خونه‌مون اگه صحبتش می‌شد می‌گفت خییلی زن خوبیه. بعد که مُرد مامانم پای تلفن به یکی گفت: «خییلی زن خوبی بود! خدابیامرزش، نور به قبرش بباره.»
القصه که امشب رفتم محله قبلی. حتی یه نفرم منو نشناخت. من یکی‌دو نفرو شناختم که نرفتم جلو. آقای رمضانی رو دیدم که پییرِ پیر شده. یه پتو انداخته بود توی پیاده‌رو و نشسته بود روش. تنها و سالخورده و لمیده، به دیوار خونه‌ش تکیه داده بود. کوچه پر بود از آپارتمانای تازه‌ساز که هیچکدومشون روزگار بی‌آپارتمانی این کوچه رو نمی‌دونستن. مادربزرگ منو و عموی منو و غضنفر نوروزی و بابای قاسم و همسر آقای رمضانی رو که توی این کوچه به رحمت خدا رفته بودنو نمیشناختن. آقای رمضانی هم انگار داشت به فراموش‌شده‌ها اضافه می‌شد و خونه‌ش قرار بود آپارتمان بشه. کاش رفته بودم جلو شماره بهرامو ازش گرفته بودم !
 
 
https://t.me/moraje_e
Telegram
مراجعه
احوال افکار اشعار مجتبی فدایی @mimfe1
August 27, 2026 85 2