غم همه جا را فرا گرفته است. شاید هم خشم باشد. کسی چه میداند؟ دلتنگی هم همین علائم را ظاهر میکند. خستگی حتی. ترس هم رفتارهای این چنینی دارد. همین عجیب نیست؟ عجیب که نه. اذیتکننده؛ شاید هم خستهکننده. حتی ترسناک و خشمآلود.
آدم، لااقل باید اختیارِ حواسِ خود را داشته باشد. اگر این هم از دست برود، سنگ روی سنگ بند نمیشود. حالا هم سنگی روی سنگ نمیبینیم. زندگی سختتر از همیشهست. کمال را که هیچ، بهدست نمیآوریم و کاری با آن نداریم؛ اما گاهی حتی برای معمولیبودن هم کم میآوریم. سر برمیگردانیم و میبینیم قلبمان آرام نمیگیرد؛ نه با حرف، نه با رفتار، و نه به زور قرصها. حتی زورمان به افکار خودمان نمیرسد.
اینها که چیزی نیست. قدمبرداشتن، راهرفتن، این سادهترین کنش زیستن هم، نجاتدهنده میخواهد. چه خیال محالی! نجاتدهندهای نیست؛ نه بیرون خانه و نه در قاب آیینه.
پس چطور قرار است دل خستهمان را به سبزشدن دوباره خوش کنیم؟ چطور به پاهای رمقبریده و قلب زخمیمان بقبولانیم که روزی دردشان فرومینشیند و جوان میشوند؟ چطور میتوان به جادههای نرفته پا گذاشت و حرفهای ناگفته را بر زبان آورد؟
اصلا این پرسشهای بیپاسخ را از که باید پرسید؟





