پس تکههای جدا افتادهاش را جمع کرد، کورمال کورمال در تاریکی اتاقی که چشمانش را که بسته بود هنوز هم روشن بود و حالا چیزی شبیه به تاریکیی یخ کرده تمامش را گرفته بود، پس با نور بینور آبی از جان افتادهی صفحهی موبایلش که تنها زورش به روشن کردن صورتش هم نمیرسید، دنبال چیزی گشت که این رخوت جا مانده از کوتاهی روز را از تنش بیرون کند، اما بالا و پایین کردن تمام آدمهای رفته و ماندهاش هم چیزی را دوباره به او اضافه نکردند، انگار که دیکر تمام خانههای ذوقش مهتابیهای نیمسوزی شده بودند که هر وقت که دلشان میخواست، روشن میشدند و هر وقت که دلشان نمیخواست، خاموش میماندند، پس برای خودش چیزی را تکرار کرد، شعر از یاد رفتهیی را از ناکجای خاطرش، تاریکم، فردا سراغ من بیا، و خیره ماند به شب بیرون از اتاقش و به تمام نیامدنها فکر کرد. @Momas1
October 15, 2025 3.2K 31