این ابیات از زیباترین بیانهای مولانا دربارهی حضور معشوق در جان انسان است؛ جایی که «جستوجو کردن» ناگهان به «کشف کردن» تبدیل میشود.
«جان و جهان! دوش کجا بودهای؟
نی غلطم، در دل ما بودهای»
مولانا ابتدا با شوق و گلایه میپرسد: ای جانِ جهان، دیشب کجا بودی؟ چرا از تو بیخبر بودم؟
اما بلافاصله خودش را اصلاح میکند: نه، اشتباه میکنم! تو اصلاً از من دور نبودهای؛ در دل من بودهای.
یعنی انسان گاهی آنچه را در تمام جهان جستوجو میکند، در حقیقت در درون خودش دارد؛ فقط حجابِ غفلت اجازه نمیدهد آن را ببیند.
«دوش ز هجر تو جفا دیدهام
ای که تو سلطان وفا بودهای»
اینجا یک پارادوکس زیبا وجود دارد: عاشق احساس دوری و فراق کرده، اما معشوق همیشه وفادار و حاضر بوده است.
پس مشکل از نبودنِ معشوق نیست؛ از ندیدن و غافل بودن عاشق است.
🌿 پیام عمیق بیت:
گاهی فکر میکنیم خدا، عشق، آرامش یا حقیقت از ما دور شده؛ در حالی که آنچه دنبالش میگردیم، شاید از ابتدا در دل ما حضور داشته است.
@molana_shams