درسِ سهمگینِ تاریخ
تو شمشیرت را به امیدِ صلح بر زمین گذاشتی و بزمِ تو به مقتلی خونین بدل شد. اما تاریخ ثابت میکند که خیانت، تیغی دو لبه است.
کمتر از یک سال بعد، کاراکالا که به سمتِ معبدِ حران میرفت، به دستِ «یولیوس مارتیالیس»، یکی از محافظانِ شخصیِ خودش کشته میشود. فرهنگِ پیمانشکنی، جانِ خودِ او را نیز میگیرد.
ملتی شکست خورده و تحقیر شده اما با عزمی راسخ از خاکستر برمیخیزد. تا انتقامِ این ناجوانمردی را بگیری. «ماکرینوس» (امپراتورِ جدید روم)، با دیدنِ خشمِ پارتیها تلاش میکند با وعده جلوی جنگ را بگیرد. اما تو که دیگر طعمِ تلخِ اعتماد را چشیدهای، پیشنهادش را قاطعانه رد میکنی و شرط میگذاری که روم باید شهرهای ویران را از نو بسازد و غرامتِ قبورِ خرابشدهی اشکانی را بپردازد.
غربی ها باز هم با مذاکره می خواستند از پرداخت غرامت شانه خالی کنند پس نبردِ عظیمی آغاز شد؛ نبردی که روزگارِ اقتدارِ پارت را دوباره به یاد میآورد. سوارانِ تیراندازِ قهار ایرانی این بار با نیزههای بلند و شترهای جنگی، چنان ضرباتِ سهمگینی بر لژیونهای روم وارد میکند که آنها با تلفاتِ سنگین مجبور به عقبنشینی میشوند.
صلح سرانجام به سرزمین بازمیگردد؛ اما این بار نه با دستانی خالی و جامههای زربفت، بلکه با شمشیرهایی آخته و هوشیاریِ یک ملتِ زخمخورده صلحی که قدرت و هوشیاری ات آن را تضمین می کرد نه آرزوهایت...
برگرفته از جلد سوم تاریخ ایران باستان اثر حسن پیرنیا (مشیرالدوله) صفحات ۲۰۶۰ تا ۲۰۶۴
