نجار قصهگو من و نجار قصهگو به یک نسبت به معمار کوچولو نزدیک بودیم؛ هردو پدر بزرگ معمار . من پدر ِ مادرش بودم و پیرمرد دوم که داشتند درکنارش خاکش می کردند ، پدر باباش بود ، یعنی پدر پدرش . من از دور نگران بودم که دیوارهی کوچک قبرش فرو نریزد .راستی توی این یکی دو سال آیا هنوز دست نخورده مانده یا نه و حالا چه حالی داره که دارند پدر بزرگش را در کنارش به خاک می سپارند. قبلا پدر بزرگ را دیده بود یعنی دیگه وقتی که بیشتر توی خانه بود و کار نمی کرد . رامین بیشتر وقت ها که پیش پدر بزرگ می رفت می دید که او دارد از گذشته صحبت می کند، از کسانی که او زیاد آنها را نمیشناخت ولی میدید دیگران از جمله همین پدر بزرگ که داره به ما نگاه میکنه و نگرانه که دیوارهی قبر من نریزه ، بعضی وقت ها پیشش میآمد از آدم های گذشته و از سرگذشت های دور و نزدیک می پرسید. آن وقت این پدر بزرگ من براش میگفت. می گفتند تاریخ طوایف خوب بلد است. و از سرگذشت دیگران خوب خبر داره. راستی پدر بزرگ حالا که تو داری به ما نگاه می کنی می دانی این پدر بزرگ من نجار بود؟ در این بین یک نفر دیگر ، آقای باقری را که میشناسید حسابی درباره ی عادل ، پدر بزرگ من یعنی این نجارقصه گو صحبت کرد و او را از دایی های خودش می دانست. می گفت که این دایی من ، اصلا همه ی این دایی ها ذاتا هنرمندند. نجاری راخودشان آموخته اند اری او نجاری می کرد در عوض برای مشتریهایش قصه هم می تراشید. یعنی چه طور؟ کافی بود پدر یا پدر بزرگ طرف را میشناخت آن وقت می گفت چه طور آدمی بود . حالات روحی و اخلاق او را هم بیان می کرد. از خصلت های خوب این پدر بزرگ این بود که رک و راست همه چیز می گفت. او مث تو نبود که فقط از دور نگاه کنه. توی زندی مردم توی عشایر زندگی کرده بود. پدر بزرگ این پدر بزرگ که دارند خاکش می کنند ، حافظه ی عجیبی داشت.حتی تا روزهای آخر عمرش درست صحبت میکرد و حواسش سر جای خودش بود. کمی رک بود شاید بعضیها هم از او رنجیده شده باشند ولی همان آدمها بعدا می گفتند تو درست گفتی. وقتی آقای باقری صحبتهایش را تمام کرد من کاملا متوجه شدم تو داشتی گریه میکردی. البته طوری که زیاد دیگران متوجه نشوند . آری میدونم او پسر عموت بود . بعضی وقت ها میآمد و از گذشته برات صحبت می کرد. راستی پدر بزرگ! ما چه قدر از این آدم ها داریم ؟ اینها قصهگوی تاریخ گذشتهی ما هستند .اگر این ها بروند یعنی خدای نکرده مثل ما از دنیا به این جا بیان آن وقت است که ما چیزی از گذشته ی خود به خاطر نداریم. به همین خاطر شما که رفتید از پدر بزرگ می خوام که برام قصه بگه . فعلا بهش کاری ندارم یعنی نمی تونم با او تماس داشته باشم. فعلا این جا دنیای برزخه. ولی خیالت راحت این پدر بزرگ با قصه، آنها را سر گرم میکنه آن وقت برمیگرده پیش من. ما در دنیای دیگری در قصه های شما میمانیم! (مبارک نصیری)
نجار قصهگو من و نجار قصهگو به یک نسبت به معمار کوچولو نزدیک بودیم؛… — ( مبارک نصیری ) شعر و نوشته — TG.ME
May 6, 2025 914 9