دیگر کسی به شعر نیندیشید!: post #41 — TG.ME

در گذرگاهی چنین باریک
در شبی این‌گونه دل‌افسرده و تاریک
کز هزاران غنچه لب‌بسته امید
جز گل یخ، هیچ گل در برف و در سرما نمی‌روید
من چه گویم تا پذیرای کسان گردد
من چه آرم تا پسند بلبلان گردد
من در این سرمای یخبندان چه گویم با دل سردت
من چه گویم ای زمستان با نگاه قهرپروردت
با قیام سبزه‌ها از خاک
با طلوع چشمه ها از سنگ
با سلام دلپذیر صبح
با گریز ابر خشمآهنگ
سینه‌ام را باز خواهم کرد
همره بال پرستوها
عطر پنهان‌مانده اندیشه‌هایم را
باز در پرواز خواهم کرد
گر بهار اید
گر بهار آرزو روزی به بار اید
این زمینهای سراسر لوت
باغ خواهد شد
سینه این تپه‌های سنگ
از لهیب لاله‌ها پر داغ خواهد شد
آه... اکنون دست من خالی‌ست
بر فراز سینه‌ام جز بُُته‌هایی از گل یخ نیست
گر نشانی از گل افشان بهاران بازمی‌خواهید
دور از لبخند گرم چشمه خورشید
من به این نازک نهال زردگونه بسته‌ام امید .
هست گلهایی در این گلشن که از سرما نمی‌میرد
واندرین تاریک‌شب تا صبح
عطر صحراگسترَش را از مشام ما نمی‌گیرد

-سیاوش کسرایی
❤5
August 8, 2026 290 1