- چرا گفت نه؟
سؤالش ناله بود تا پرسش.
چشم از مرد برنداشت و با صدایی که از شدت گریه میلرزید، گفت:
- لال شدی؟
او پلک بست.
- نمیدونم...
مریمخانم اما انگار توان شنیدن نداشت.
- دروغ میگی... دروغ میگی...
اشکهایش بیوقفه پایین میآمد.
- چه بلایی سر دخترم آوردی؟ هان؟ چه غلطی کردی که جواب رد داد؟
چشمهای مرد هم از شدت گریه سرخ شده بود.اما مریم رو به همسرش برگشت و هقهقکنان گفت:
- گفتم من به فامیل دختر نمیدم... گفتی از خودمونه... گفتی پیش خودمون بزرگ شده... چی شد؟ هان؟
https://t.me/+qSV74xlcQhs1MzQ0
#آخرین_تماس_برج_مراقبت 🌤
قرار بود پایان آن شب، یک «بله» باشد...
اما عروس با لباسِ خونآلود ماند، یک تماس هرگز نرسید، و رازی در آخرین مکالمهی برج مراقبت دفن شد.
بعضی پروازها، بازگشتی ندارند.🔥🔥

