موهای خیسم را پیچیده‌ام لای شال نخی سفیدم. ساعت دوازده است. تا سه که… — صفحات میانی — TG.ME

موهای خیسم را پیچیده‌ام لای شال نخی سفیدم. ساعت دوازده است. تا سه که برق برود وقت دارم کمی بخوانم، خانه را تمیز کنم. مقدمات شام را حاضر کنم و بعد حاضر شوم بروم برنامه‌ی رونمایی کتاب.
مسیر رفتن، زمان حاضر شدن، لباسی که می‌خواهم بپوشم، همه را یک دور مرور می‌کنم.
حوله تن پوشم را می‌اندازم توی لباسشویی. امروز که موهام را رنگ کرده‌ام ته رنگی به کلاهش مانده است.

لباسشویی کارش را شروع می‌کند. بسته‌ی گوشت را روی اوپن می‌گذارم. دراز می‌کشم روی مبل. کتاب سنگین است تکیه می‌دهمش به یک کوسن و می‌خوانم.
حواسم هست که کم کم چشم‌هام دارد می‌رود. ‌خسته‌ام. سامان پای میز نشسته است و دسته‌ی بازی توی دستش تق تق می‌کند. لحظه‌ای قبل از خواب می‌گویم: نیم ساعت دیگه بیدارم کن.
حواسم هست برگه‌ی کتاب به هم نخورد. دقیقا سر نیم ساعت بیدارم می‌کند. دلم می‌خواهد بیشتر بخوابم. صدایی از بیرون می‌آید. انگار بلند گوی مسجد ترانه‌ای شمالی بخواند.
سامان می‌رود تا کنار پنجره، بیرون را تماشا می‌کند. می‌گوید: «خبری نیست پس صدای چیه.»

قشنگ می‌خواند یک آهنگ قدیمی است که یادم می‌آید مامان یک وقت‌ها که دم می‌گرفت، می‌خواند. صدا هشیارم می‌کند. جهت صدا را دنبال می‌کنم، می‌روم پای پنجره‌ی اتاق بچه‌ها.جوان دوره‌گرد را می‌بینم، سه تاری می‌زند و شمالی می‌خواند و دختر و پسر کوچکی همراهش هستند. چشم دوره گرد به پنجره‌هاست. دخترکِ صورتی پوش شروع می‌کند رقصیدن.

می‌بینم زنی در آپارتمان روبه‌رویی فیلم می‌گیرد از دوره‌گرد و بچه‌هاش. حتم دارم او هم شمالیست. اگر بروم وسط کوچه و داد بزنم« آهای من اینجه درمه» حتما خیلی‌ها سرشان را از پنجره بیرون می‌آورند و می‌گویند «نتِرس اما هم دَرمی». زبان مادری خوب بلد است آدم‌ها را بکشاند کنار پنجره‌ها. دوره گرد راه می‌افتد. ماشین لباسشویی بوق می‌زند، کارش تمام است و من هم خوابم پریده‌ است. ترانه‌ای شمالی برای خودم زمزمه می‌کنم و صدای دوره گرد دور و محو می‌شود.

#روزنوشت
#مهناز_احمدی
@middlepages
❤22🔥5😢1
September 2, 2026 127 28