چند نتیجه غیراخلاقی از ماجرای خانم اخلاقی.
اولش بگم که ما هنوز داریم کلهپاچهی محسن نامجو رو هم میزنیم ولی این بار از زاویهای کاملا متفاوت. ماشالله این داستان انقدر ابعاد داره که میشه درموردش کتاب نوشت؛ ابعاد هنری، سیاسی، جاسوسی، ناموسی... اما الان خواهش میکنم فقط یک لحظه خودتان را بگذارید در ابعاد خانوادگی ماجرا جای خانم آزاده اخلاقی همسر ایشان یا همان شارلوت. بله بله، طول کشید تا ما هم بفهمیم که اینها همه یک نفر هستند. چرا آزاده شده شارلوت؟ من از کجا بدونم؟ آدمها وقتی عاشقند همدیگه رو هزار تا اسم صدا میکنند. کبوتر، ناناز طلا، قمبل بلا. من خودم هر روز یک اسم روی گربههای بدبختم میگذارم. محسن نامجو هم حق داشته با آن نبوغ و استعداد در بازی با کلمات به همسرش بگوید شاه توت یا شارلوت و یا حتی شاسگول. اصلا به ما چه؟
***
بنا بر اعترافات خانم شارلوت آقا محسن یک روز با دمپایی از خانه رفته بیرون سر کوچه فتوکپی بگیره و برگرده. احتمالا دم در پرسیده چیزی نمیخوای؟ خانم گفته یک سطل ماست هم بگیر عزیزم. شش روز گذشته و هیچ خبری نه از آقای همسر شده نه از سطل ماست. در واقع آقای نامجو نه تنها استانداردهای موسیقی ایرانی رو برای همیشه متحول کرده بلکه مرزهای همسرداری را هم جا به جا نمودهاند. یعنی تا سالیان همين قدر که شوهر گرامی وقتی میره سر کوچه بعدش برگرده (با ماست یا بی ماست) باید برای ما زنان ایرانی کافی باشه.
***
جگرخراشترین قسمت ماجرا اینه که شارلوت بعد از هشت نه روز فیلم شوهرش رو توی فرودگاه میبینه. حالا با کی؟ بهتره بپرسید با چی. بعله. با چمدون شارلوت! یعنی ای زادهی جبر جغرافیایی! ای ترنجی که در جهان نمیگنجی! مرام نداشتی قبول. پاسپورت نداشتی قبول. حتی یه چمدون هم نداشتی که مال این زن بنده خدا رو برنداری؟ حالا رفتی از ایران پیام میدی تو هم بیا؟ مرد حسابی چجوری بیاد بدون چمدون؟ واقعا خجالت نکشیدی؟ این زن که با همه چی تو ساخت. با موهای وز وزی و لابد بیپولی و حتی خیانت و اتهام تجاوز به ماهی و قورباغه و دلفین. به این قبله قسم که حقش این نبود. خودت رفتی به سلامت، اما کاش حداقل بقول استاد و فیلسوف بزرگ معاصر حسن شماعیزاده گیتار رو با خودت نمیبردی. آره محسن جان ای در بهدر! وقتی میخوای بری سفر برو مثل آدم یک چمدون بخر، چمدون شارلوت رو با خودت نبر! چمدون رو با خودت نبررررر. نبرررر.

