موهام را چنگ میزنم، شامپو کف میکند و قاطی آب سر میخورد. آب داغ اگزماهای بدنم را فعال میکند. روی ساعدم، پشت کمرم و پشت زانوهام به خارش میافتد. اهمیت نمیدهم. دوباره موهام را میشویم. هی چنگ میزنم و کف تمام نمیشود. مامان گفته بود. گفت اینجور شنیده است که تا بعد از ظهر حالش خوب بود. گفت پسر و عروسش را راهی کرد و بعد برگشت خانه. پردهها را درآورد و انداختشان توی لباسشویی سطلی و تمام خانه را جاروی نپتون کشید و علفهای کنار پله را با دست کند و بعد که آمده توی خانه، تلفن پسرش را که رسیده بودند تهران، جواب داده. ولی پرت و پلا حرف زده و حالا که چند روز گذشته هیچ یادش نیست که این کارها را کرده باشد.
موهام را آب میکشم فکر میکنم چطور ممکن است آدم بعد از بستن یک در، یک هو دچار فراموشی بشود و همزمان کارهایی را هم انجام دهد. چطور لختههای خون از تصادف سی سال پیش یک جا حوالی هفتاد سالگی یقهی آدم را میگیرد. تکان میخورد و بعد حافظه پاک میشود.
و اینها انقدر نرم اتفاق میافتد که آدم دردی حس نکند و نترسد از اینکه گم شده است توی دنیا و هیچ چیز را دیگر یادش نمانده است و همزمان دستهاش کار کند. شاید اگر کار نمیکرد میترسید. میترسید که یادش نیاید حالا باید چه کار کند.
نمیدانم دست چندم است که موهام را میشویم. یکهو یاد نعیمه میافتم که گفته بود: «راستش نه حالم خوب نیست.» فکر میکنم حالا حالش چطور است و چرا انقدر با هم دوست نیستیم که بروم سراغش و بگویم «چطوری؟» و چرا حالا دارم بهش فکر میکنم. فکرها و صداها از کجا می آیند؟ وقتی من دارم به داستان آخر فکر میکنم و حرفهایی را که میخواهم در موردش بنویسم هی از سر به ته و برعکس مرور میکنم، قاطی لخته خونی که هی حرکت میکند. سرش مثل قلک صدا میکند. لباسها پخش زمین میشوند. لباسشویی سطلی همان جا مانده. پرده توی آب چرک مرده مانده. حتی لخته هم ثابت مانده و معلوم نیست باز کی تکان بخورد و بعد چه شود.
و چرا این خارش لعنتی تمام نمیشود. آب داغ پوستم را رنده میکند. حالا تا چند ساعت بعد همین طور داغ و قرمز و دردناک میماند.
#روزنوشت
#مهناز_احمدی
@middlepages
21
12August 17, 2026 336 34 4