در هجرتِ نگاه ..........
من، غریبِ همین دریا نشستهام
که موجها، با لجاجتی سرد
نامِ تو را از دهانِ ماسهها میشورند.
انتظار، تنها پیراهنیست که بر تن دارم
و این بیقراری،
بندبندِ انگشتانم را
به تکرارِ نامِ تو وا میدارد.
بگو کجایی؟
آیا در آن سویِ پنجرههای غبارگرفتهی شهر
هنوز به یاد میآوری
که اضطرابِ انگشتانت میانِ موهای من
چگونه نبضِ شب را میگرفت؟
تو، بهانهی تپیدنِ این قلبِ کوچک بودی
و من، هنوز هم،
آن سویِ خوابهای پریشان
به دنبالِ دستهای تو میگردم؛
دستهایی که گرمایشان،
مرزِ میانِ «بودن» و «نبودن» را
در هم میشکست.
کاش میدانستی
که در این سکوتِ سنگین
من، تنها آینهیِ غمهای تو هستم.
تمامِ من،
چشمبهراهِ نگاهیست
که گم شده است
در کوچههایِ تاریکِ حافظه.
من همانم که در آستانهیِ فصلِ سرد
هنوز هم
پنجره را باز میگذارد
تا شاید نسیمی،
عطرِ تنِ تو را
از آن سویِ همهیِ فاصلهها
به ایوانِ خلوتِ من بیاورد.
آه…
چقدر زندگیِ من خالیست،
وقتی که تو
در هیچکجایِ این لحظهها
حضور نداری.
شعر سپید از مجید هنرمند
6
2August 30, 2026 1.9K 5