با دو ابرم سیاهتر کردم
آسمانِ کمی کبودم را
گریه کردم که باز پر بکنم
جانِ خشکِ «سپیدرود»م را
نفسم را به «دیلمان» دادم
به «کیاشهر» خسته جان دادم
دست برداشتم از عشقی که…
وقف کردم همه وجودم را
جای من سر بزن به مادر من
بر مزار پدر برو، شاید
حس شود جای خالیام کمتر
پُر بکن سالها نبودم را
(سالِ هشتاد و هشت، در آتش
کوه و دریا و دشت، در آتش
بعد بازار «رشت»، در آتش
من؟ درختی که سوخت هر برگم!
ای «خیابانِ کاخِ »طاغیِ من!
لعنتی! «چافجیرِ» یاغیِ من!
«رودسر»! نقطهی تلاقیِ من!
بغلت میکنم پس از مرگم!)
بعدِ من جنگ ادامه خواهد داشت
پرچمم مانده دست فرزندم
گرچه لشکر شکست خورد و نشست
گُم نکردم کلاهخودم را
توی ذهنم هوای «سارسر» و
توی گوشم صدای بال و پر و
توی شعرم دهاتِ مادرم است
کلبههایی که بوی دودم را…
بعد مرگم برقص و شادی کن
خون من را بریز پای درخت
استخوانِ مرا بگیر و بساز
«پلِ خشتیِ لنگرود»م را!
(سالِ هشتاد و هشت، در آتش
کوه و دریا و دشت، در آتش
بعد بازار «رشت»، در آتش
من؟ درختی که سوخت هر برگم!
ای «خیابانِ کاخِ »طاغیِ من!
لعنتی! «چافجیرِ» یاغیِ من!
«رودسر»! نقطهی تلاقیِ من!
بغلت میکنم پس از مرگم!)
مزدک نظافت
#چافجیر #خیابان_کاخ_رودسر #سارسر #رودسر #پل_خشتی_لنگرود

