دلم میخواست بنویسم به چشم بر هم زدنی گذشت و پونزده ساله شد!
ولی از خدا که پنهون نیست، از شما چه پنهون انگار که صد و پنجاه سال گذشته. بسکه کِش اومده این سالهای آخر و هر روزش رو با دور کُند زندگی کردم.
خجالت میکشیدم عکسمو کنار آرتین بزارم توی اینستاگرام. از مادرایی که بچشون شده یه قاب عکس و هزار تا خاطره، از اونایی که مدتهاست خنده روی لبشون نیومده و روزگارشون شده اشک و خونِ دل.
از داغی که توی دلمونه و سرد نمیشه، از کیان* که دیگه هیچوقت مرد نمیشه. آرتین منم میتونست بشه مهسا، بشه نیکا، یا یکی مثل سپهر بابا...
تهِ یه کوچه روی دوشِ آتشنشان، یا زیرِ پتو توی حیاط بیمارستان...
میشد رفته باشه توی بازار رشت، یا تو اردبیل زیر لاستیک ماشینِ گشت....
واااااای، نمیدونم چرا دارم اینارو میگم، دیر شده و آرتین خودش اومده سراغم. میگه "مامان یادت رفته واسه تولدم استوری بزاری؟!"
با اینکه شرمِ زنده بودن دارم، ولی خوشحالم هنوزم میتونم پسرمو بغل کنم و براش تولد بگیرم.
کمی بعد از بیست و سوم مرداد یکهزار و چهارصد و پنج
#مه_سیمااحدی
#آرتین_جوانمیری

