سالهای پایانی دههی کبود شصت بود و صدای تو بود که از عصیانی میخواند که در دلهای ما خاموش شده بود…
چه شبها با مرگ نازلی جان و بدرخان زار زدیم و سیگار را با بغض فرو دادیم…
تو میگفتی که دریا دور است و ما میفهمیدیم یعنی چه…
تو از شبهایی به سیاهی قطران میگفتی و ما حرفت را زندگی میکردیم…
چقدر دلواپس سرنوشت صبحی بودیم بعد از فقدان ناگزیر همسفرهایش…
و تو در ترانهای دیگر، قصهی تنهایی و پایان تلخش را گفتی…
آه احمد دل تنگ شبهای ترانهخوابی ما…
ما روزگار قدغن را زندگی میکردیم… و تو روزنی بودی بر حصارهای عبوس جوانی ما…
@mArjomaki





