تورمِ زمان و کسادیِ کلمه آن سالها، در آغازِ غروبِ اعتبارِ نظامِ آموزشیِ این سرزمین، حکمِ استخدامِ من با مبلغی برابر با چهلوهفت هزار تومان صادر شد. آن روزها، «سکه» هنوز به قاموسِ زندگی توهین نکرده بود؛ سیوهشت هزار تومان، کفهی ترازو را به نفعِ «معیشتِ شرافتمندانه» سنگینتر میکرد. جهان هنوز آنقدر از معنا تهی نشده بود که ارزشِ یک ماه سوختنِ آدمی، از ارزشِ یک فلزِ مرده، کمتر به حساب آید. امروز، اگر منِ اکنون را به «همان» معلمِ روز نخست فروبکاهم؛ اگر فرض کنیم در این سالها نه کتابی نوشتهام، نه نظریهای پرداختهام، نه فلسفهای ورزیدهام و نه دانشیارِ دانشگاهی شدهام؛ برای آنکه «حرمتِ» همان حکمِ نخستین، در گنجینۀ اقتصادِ این روزگار محفوظ بماند، باید رقمِ آن امروز به قدرِ یک «سکۀ طلا» و افزون بر آن میرسید؛ عددی که اگر بر زبان آید، خود به مثابۀ یک «اسطورۀ هذیانآمیز» در تاریخِ تورم ثبت خواهد شد. اما این، فریاد از «کمبودنِ پول» نیست. این، مرثیهای است برای «زمان»؛ برای همان «کلمهای» که در آغازِ آفرینش بود و اکنون، در میانِ «کاتبانِ اسفارِ اقتصادی» گم شده است. این، نالهای است بر «ارزانشدنِ سالها»؛ سالهایی که چون «گوشتِ مردار»، زیرِ دندانِ تورمِ بیرحمانۀ فرهنگ، جویده میشوند و دیگر حتی در حافظۀ «سنگستانِ تاریخ» اثری از آنان باقی نمیماند. من، «عمر» را در میانِ استعارهها و نظریهها گذراندهام؛ در میانِ شعر و فلسفه، زبان و اسطوره. من، «سالها» را در چشمهای دانشجویانی به امانت نهادهام که هنوز امید را از «آیینههایِ اسطوره» میآموزند. خیال میکردم «زمان» به مثابۀ یک «سنگنبشته» بر صخرۀ تاریخ حک میشود و دستکم، حرمتِ «سوختنِ» آدمی را در «فانوسِ حافظه» نگاه خواهد داشت. غافل از آنکه خیانت، از سویِ «زمان» که نه؛ بلکه با دستهایی رقم میخورد که «شوکتِ کلمه» را در هرزگردیِ بازار، به «تاراجِ نسیان» میدهند. اندوهِ حقیقت، آن نیست که امروز «سکۀ طلا» از «ارزشِ ماهها اندیشه» پیشی گرفته است. اندوهِ عمیقتر در این است که این سرزمین، خودِ «سالهای عمر» را نیز گرفتارِ «تورمِ منفی» کرده است. سالها، اینجا، هرچه بیشتر میگذرند، «ارزانتر» میشوند؛ گویی «زمان» نیز چون «نظریههایِ کهنه»، با گذرِ هر فصل، از شوکتِ اسطورهایاش کاسته میشود و در انتهای این مسیر، «معنا» بیآنکه بر «سنگِ گورِ آدمی» نقشی داشته باشد، از «آیینهی تاریخ» محو میشود. این، دیگر روایتِ یک «استادِ دانشگاه» نیست. این، مرثیۀ نسلی است که گمان میکرد «اندیشیدن»، «رستاخیزِ کلمه» است؛ نسلی که به «چراغِ عقل» ایمان آورده بود، اما آن را در «گلویِ سیاووشِ زمان» خاموش یافت. نسلی که میاندیشید هرچه «قد» میکشد، به «معنا» نزدیکتر میشود؛ اما اکنون، بر فرازِ «تنهایی» خویش، جز چشماندازی از «افقی که در حالِ افول است»، نمیبیند. و اینک، منِ مانده از آن کاروان، در شبِ بیمقصود، پا به پایِ «ابلیس» و با «چشمی دریده»، تنها یک پرسشِ تلخ را بر «سنگنبشتهای» که خود تراشیده، حک میکند: «کدام رستاخیز، سرانگشتانِ این من را، درست آنگونه که آرزو کرده بودم، باز خواهد آفرید؟» ✍ مسعود آلگونه جونقانی اصفهان، تیرماه ۱۴۰۵ #یادداشت Telegram.me/malgooneh
TelegramMythopetics | Masoud Algooneh Jouneghani شعر| ادبیات| فلسفه| اسطوره| نظریهٔ ادبی| سینما| یادداشتهای ادبی|خوانشهای انتقادی از ادبیات، فرهنگ و هنر ایران حافظ، شعر، نظریه، موسیقی و سینما — مسعود آلگونه جونقانیتورمِ زمان و کسادیِ کلمه آن سالها، در آغازِ غروبِ اعتبارِ نظامِ… — Mythopetics | Masoud Algooneh Jouneghani شعر| ادبیات| فلسفه| اسطوره| نظریهٔ ادبی| سینما| یادداشتهای ادبی| — TG.ME
July 19, 2026 1.1K 4 14