وَلَوْ شَاءَ رَبُّک لَجَعَلَ النَّاسَ أُمَّةً وَاحِدَةً وَلَا یزَالُونَ مُخْتَلِفِینَ ﴿هود: ١١٨﴾
«و اگر پروردگار تو میخواست، قطعاً همه مردم را امت واحدی قرار میداد، در حالی که پیوسته در اختلافند.»
گویی سبک و سیاق جامعه نایکنواختی است! اگر همه انسانها مثل هم بودند، مانند یکدیگر لباس میپوشیدند، مثل هم غذا میخوردند و شبیه هم میاندیشیدند و سخن میگفتند، تصور کنید چه زندگی کسالتبار مرگزایی بشریت را نابود میکرد! جامعهای پیشرفت میکند که اهل نظر به روایت حافظ بر کناره نروند:
شد آنکه اهل نظر بر کناره میرفتند
هزار گونه سخن در دهان و لب خاموش
به بانگ چنگ بگوییم آن حکایتها
که از نهفتن آن دیگ سینه میزد جوش
(غزل ۲۸۳)
جوش دیگ سینه، مثل ویژگی ظروف مرتبطه در جامعه تسری پیدا میکند. جامعهای که اهل نظرش با هزار سخن خاموش باشند، نمیتواند دوام بیاورد. از درون آسیب میبیند و مانند شوروی فرو میریزد. در عصر طلایی و شگفتانگیز تمدن اسلامی که ایرانیان نقش کانونی در این تمدنسازی داشتهاند، موقوفههایی وجود داشت تا اهل نظری که مخالف بودند و یا حتی تکفیر شده بودند و یا به الحاد متهم بودند؛ بتوانند رساله خود را منتشر کنند! توجه دارید که در آن روزگار در بغداد در بیتالحکمه و یا در ربع رشیدی خواجه رشیدالدین فضلالله آثار ابوبکر رازی که متهم به انکار نبوت بود. آثار طبی و فلسفی او استنساخ میشد. حنین بن اسحاق مسیحی بود. تکفیر شده بود. مدتی هم زندانی بود موقوفه بیتالحکمه بغداد هموزن کتابهایش به او طلا میداد؛ تا متون فلسفی یونانی را ترجمه کند. خواجه رشیدالدین فضلالله بسیاری از کتابهای فلسفی و کلامی را که با حمله مغولان و فتوای فقیهان رسمی در معرض نابودی بود، نجات داد. در وقفنامه ربع رشیدی ردیف بودجه مخصوصی برای خطاطان و صحافان پیشبینی شده بود. کتابهای ابن کمونه که تکفیر شده بود در ربع رشیدی از همین بودجه نسخهنویسی شد و باقی ماند.
شریف مرتضی در قصیدهای ابواسحاق صابی را ستود! همان قصیدهای که در مجلس استیضاح مجلس پنجم به دادم رسید! چه اتفاقی افتاده است که شریف مرتضی شاعر و فقیه و عالم بزرگ شیعه و نقیب طالبیان و رئیس جامعه شیعیان بغداد، در سوگ فردی که مسلمان نبود چنان قصیدهای را سرود!؟ آن قصیده برای همیشه نشانه افتخار بر سینه تمدن و فرهنگ اسلامی است. در سوگ ابواسحاق سرود:
جَبَلٌ هَوى لَو خَرَّ فی البَحــرِ اِغتَدى
مِن وَقعِـــــهِ مُتَتـــــابِعَ الإِزبــادِ
ما کنتُ أَعلَمُ قَبلَ حَطِّک فی الثَرى
أَنَّ الثَــرى یعلو عَلـــــى الاتوادِ
کوهی از عشق، که اگر بر دریا فرود میآمد، از فرودش امواج دریا کف بر لب به جوش و خروش میآمد. پیش از مرگ تو گمان نمیکردم که خاک میتواند کوههای بلند را بپوشاند!
نشانی از فضا و افق باز دید
