𝒱𝖾𝗅𝗏𝖾𝗍 𝒟𝖾𝖼𝖾𝗆𝖻𝖾𝗋: post #304 — TG.ME

𝒱𝖾𝗅𝗏𝖾𝗍 𝒟𝖾𝖼𝖾𝗆𝖻𝖾𝗋برگی‌‌ازخاطراتِ‌‌پارك‌سونگهون - اکتبرِ‌آن‌سالِ‌شب.
برایِ‌ ردی از سرما، که در نگاهت ماند.

چموشیِ شب‌هایِ نخستین، جوهرِ نگاهم را به رنگ‌باختگیِ نجوایی خاموش کشانده بود. اکنون که به آن روزها می‌اندیشم، درمی‌یابم که تنِ واحدی نداشتم. پاره‌ای از من در کنارِ خویش مانده بود تا برایِ او نفس بکشم، و پاره‌ای دیگر در کنارِ او، تا شاید اندک نفسی باشد برایِ رنجِ روزهایی که هر دو یقین داشتیم پایانی برایشان متصور نیست. آن درد، یا ما را به کامِ مرگ می‌کشاند، یا به همان نقطه‌ای بازمی‌گرداند که آنان رشته‌هایِ بودنمان را از هم گسسته بودند.آفتابِ آن جزیره‌یِ ناشناخته... هرگاه نگاهت بر سپیدیِ مویِ او لغزید، سپیدیِ تارتارها را مرگ مپندار؛ آنان روزگاری رشته‌هایی بودند از جنسِ تقدیر و ابریشم. ما را به یکدیگر پیوند می‌دادند. دستانم هنوز عطرِ رزهایِ سرخِ آنان را از بر دارند. به‌راستی که دست‌ها، آرامگاهِ خاطره‌هایند.
خشکیِ نگاهِ این روزهایِ تو، پژواکِ کدام نجوا بود؟ نگاهت را از من دریغ کرده‌ای. باد، مرا با خود خواهد ربود.
من همان پروانه‌ام در میانه‌یِ طوفان؛ همان ستاره‌یِ همزاد... که روزی از پسِ عدسی‌هایِ پیچ‌درپیچِ آن ابزارِ غریب، سرگذشتِ جدایی‌ناپذیرِ دو ستاره را نظاره می‌کردیم.
سال‌ها بعد، کتاب‌ها را ورق زدم. آن ستاره‌ها سرانجام از یکدیگر جدا می‌شدند؛ اما با خاموشیِ یکی، دیگری در خلاءیی‌ از تاریکی فرو می‌رفت. کتاب را پنهان کردم؛ زیرِ خاک، درونِ صندوقچه‌ای آکنده از موریانه. واژه‌ها توانِ سلبِ تو را از من نداشتند. موریانه‌ها اکنون کاغذ را به پایان رسانده‌اند و به جانِ روحم افتاده‌اند. روزها می‌گذرند و من، هر بار چشم‌دوخته به راهی که تو در آن ناپدید شدی، لبخندهایمان را از نو ورق می‌زنم. می‌نویسم:
«می‌شود بازگردید؟»و پاسخی نمی‌آید. چون سنگ... چون باد... چون ابرها. می‌شود با ابرها بازآیی؟ نه... ابرها اندوه را بر چهره‌ات می‌نشانند و طرحِ لبخندِ تو را می‌شکافند. با نسیم بیا. رزهایِ سپید را خواهم چید؛ چنان‌که هر بار، هر روز و هر لحظه‌ای که حضورت در جانم جوانه می‌زد. من در این ویرانه‌سرایِ بی‌تو، امید را به هیبتِ غربتی دیرینه شناخته‌ام. باغِ رزهایِ سرخ در آتش سوخت. دستانم نیز سوختند، اما نتوانستم حتی گلبرگی را از میانِ شعله‌ها برهانم. از زخم‌هایِ دستانم پاسداری کردم؛ نه برایِ خویش، بلکه برایِ روزی که بازگردی و دیگر نشانی از درد بر آن‌ها باقی نمانده باشد. من هنوز نفس می‌کشم، امیدوارم. موریانه‌ها واپسین پاره‌هایِ روحم را بر جای گذاشته‌اند؛ همان اندک که از آنِ توست. آن روز که بازگردی، آن را در ملودیِ آرامی، به سویِ تو، در آن سویِ تالارِ سرد روانه خواهم کرد؛ با امیدی بر لبخندِ نجیبِ نگاهت و لرزشی آشنا در دستانم.وقتی که بازگردی...وقتی که بازگردی.
🕊4
August 28, 2026 128 4