از خودم بگم:
من تا قبل از جنگ دوم با سرعت نور داشتم بهسمت اهدافم میرفتم: درمانگر بالینی شدن، ارتقای حداکثری توانمندیهای ذهنیم، کاهش وزن و ساختن یک شخصیت مستقل تمامعیار!
بعد از اونهمه تلاش و تکاپو و زیرپا گذاشتن نیازهای عاطفیم، بالاخره داشتم به چیزی که میخواستم میرسیدم، تهران بودم، نمراتم عالی بود، به وزن دلخواهم نزدیک شده بودم و کلی برنامه داشتم برای جلوتر رفتن؛ اما چیشد؟ جنگ دوم همهی کاسه کوزهها رو ریخت بههم و آیندهی مطلوبی که خیلی نزدیک بود، یهو فرسخها ازم دور شد و همهچیز توی هالهای از ابهام فرو رفت! مجبور شدم برگردم شهرمون و بهخاطر نبود اینترنت تقریبا هیچ یک از کارهای تحصیلیم رو نمیتونستم انجام بدم، باشگاه تعطیل بود، مدام صدای انفجار میاومد و من موندم و لرزیدن همراه در و پنجرههای خونه و فریاد بلند تمام مسائل مهمتری که بهخاطر اولویتبندی مضحکم، نادیدشون گرفته بودم؛ بعد از مدتی سردرگمی، تصمیم گرفتم به اون مسائل مهمتر بپردازم، ازدواجی رو که بهخاطر دانشگاه به تعویق انداخته بودم، به زودترین و سادهترین شکل ممکن به سرانجام رسوندم (البته این یک تلاش دونفره با همراهی خانوادهها بود.)، روی جسمم زمان بیشتری گذاشتم و ورزش کردن رو مجددا شروع کردم، اینبار نه بهخاطر کاهش وزن بلکه بهخاطر سلامت جسم و روانم و لذتی که داشت، مجددا مشغول مطالعه کتبی شدم که هیچ ربطی به درسم نداشتن و در نهایت نقاشی کشیدن و انجام کارهای هنری پر از نقص رو هم وارد روتینم کردم.
آیا بیخیال اهداف و درس و دانشگاه شدم؟ قطعا خیر؛ فقط دیگه اولویت اول زندگیم نیستن و بیخود خودم رو سر این بیبرنامگیها حرص نمیدم.
آیا از نظر اقتصادی سختم نشد؟ یهدرصد فکر کن نشده باشه! این وسط برای جبران کمبودها درست کردن و فروش ساندویچ هم به رزومم اضاف شده!
آیا آینده وحشتناک نیست؟ بهش که عمیق فکر میکنم چرا؛ اما حالا با در اختیار داشتن لحظهها و زمان حال، دیگه برام اهمیتی نداره!
این رو هم میدونم که کسی که توی فقر مطلقه، بهخاطر شرایط پیش اومده یک دهم این کارها رو هم نمیتونه با دل خوش انجام بده و واقعا متاسفم برای این اوضاع؛ اما تویی که داری این متن رو میخونی، بهاحتمال خیلی زیاد توی فقر مطلق نیستی نه؟! تو میتونی به سبک و سیاق خودت این داستان رو رقم بزنی نه؟! بهجاش داری چهکار میکنی؟! بگذریم...
14September 2, 2026 246 4