نگاه غبطهآمیزی بهم انداخت و گفت: خوشبحالت؛ تو خیلی نترسی! لبخند خجولی زدم، سعی کردم لرزش دستهام رو متوقف کنم و گفتم: مرسی! اما در واقع میخواستم بهش بگم که منم میترسم، خیلی هم میترسم فقط بلد نیستم غمباد بگیرم، دست از حرکت بردارم یا جایی پناه بگیرم...
3June 18, 2026 517 5