من از مدرسه متنفر بودم.
چرا باید از یادآوری دوران مدرسه خوشحال بشم و بگم یادش بخیر؟ وقتی مجبورمون میکردن تا روپوشای رنگ تیره بپوشیم و مقنعه زوری بزنیم؟ هر بار عین بازجوها میریختن تو کلاسامون و کیفامون رو میگشتن و اگه آینه یا عطر داشتیم مثل مجرم میبردنمون دفتر. صورتامون رو توی نور میگرفتن که دونه دونه موهاش رو چک کنن. جدا از اون همه چرت و پرتی که بهمون درس میدادن و معلمای عجیب و گاهی بیسوادی که داشتیم.
خیلی خوشحالم که نه خودم دیگه محصلم و نه بچهای دارم که بفرستم مدرسه خزعبل بهش درس بدن.



