@kocheyerendan وقتی شاه شیخ را پنهانی برای مجازات به میدان سعادت آوردند پنج شنبه ای بود. ماجراجویان شیراز نزدیک بود به نفع او غوغایی به راه اندازند. امیر مبارز که به خون وی تشنه بود، آن روز از بیم غوغا وی را بیرون نیاورد. روز دیگر بعد از نماز جمعه –که می بایست با شکوه و هیبتی تمام برگزار شده باشد- تا مردم خبر شدند کار وی تمام بود. گویند امیر مبارز خود با فرزندان بر سر وی ایستاده بودند و جهانجوی قهار وی را عتابها کرد و سرزنشها. آخر از وی پرسید که فلان سید را تو کشتی؟ این سید –نامش امیر حاجی ضراب- از سادات محله درب نو بود و قتل او که به امیر شاه شیخ واقع شد از اسباب عمده بود در رنجیدگی و دلسردی مردم از دولت بواسحقی. شاه شیخ جواب داد به امر ما کشتندش. با این سوال و جواب، مساله پایان کار شاه شیخ عبارت شد از مساله قصاص. امیر مبارز وی را به عنوان یک قاتل به بازماندگان امیر سیدحاجی تسلیم کرد و پسر کوچک مقتول وی را به قصاص خون پدر کشت. هنگام کشته شدن، شاه شیخ سی و هفت سال داشت و هنوز روزهای جوانی را می گذرانید. این نمایش ریاکارانه که امیر مبارز با آن، پایان روزگار بواسحقی را اعلام کرد، اعلام شروع دوره ای تازه بود در تاریخ شیراز، حافظ –که ظاهرا در همان چند روز، در میدان سعادت، زوال قدرت و فرجام روزگار شاه شیخ را با دیده عبرت و تاثر آشکار نگریست- از آن روزگار باشکوه با درد و اندوه یاد کرد و عبید زاکانی که قصر باشکوه وی را خانه جغد می دید از زوال دوران وی با عبرت و تاثر سخن گفت و تمام کسانی که در دوره بواسحقی اندوه و درد هستی را در عیش و شراب فراموش کرده بودند، با آغاز دوره تازه خویش را غرق در تاثر دیدند و در اندوه. امیر مبارز بر خلاف شاه شیخ اهل دین بود یا اهل تظاهر. در این ایام، نزدیک پنجاه و هشت سال داشت و در اجرای قواعد و احکام شریعت کوشا بود و سختگیر. خودش یکبار در چهل سالگی توبه کرده بود و یک بار نیز ده دوازده سالی بعد از آن. با آنکه در جوانی نه از راهداری ابا کرده بود نه از شرابخواری، مقارن این ایام سجاده به دوش می کشید. به زهد و عبادت می گرایید. در کار دین تعصب و سختگیری بسیار نشان می داد، چنانکه به پیروی از سنت خلفا و برخلاف رسم و راه پادشاهان، روزهای جمعه که به مسجد می رفت از خانه پیاده بیرون می آمد و با موکبی زاهدانه. در امر به معروف و نهی از منکر چنان اصرار می داشت که ظریفان شیراز، چنانکه یک تن مورخ آن روزگاران می گوید، به زبان ظرافت او را «محتسب» می خواندند – و شاه محتسب. حتی پسرش شاه شجاع، یک جا در طی رباعی رندانه ای در حق پدر بتعرض گفته بود که اکنون رندان دیگر، همه ترک می پرستی کردند «جز محتسب شهر که بی می مست است». در واقع سختگیریهای او رندان شهر را از خرابات دور می داشت و با ناخرسندی به مسجد می کشانید. این گرایش به دیانت و شریعت وی را بر آن داشت که نه تنها خود، اوقات صرف قرآن خوانی و عبادت کند بلکه توجه به سنت و حدیث را تشویق کند و تاکید. در کرمان و شیراز دارالسیاده ها ساخت و سعی بسیار ورزید در حمایت و پرورش سادات. در فتح شیراز از دومین توبه اش شش سالی بیش نمی گذشت و در واقع توبه اش هنوز جوان بود. طاعت و زهد با او به شیراز راه یافت و سلطان در امر دین شروع کرد به سختگیری. @kocheyerendan می گویند حتی وقتی به جهت بعضی اشعار شیخ سعدی، که به گمانش بوی بی اعتقادی می داد و بوی گناه، در صدد برآمد که صندوق گور شیخ را بسوزد، پسرش شاه شجاع واسطه شد و گفت بر توبه شیخ اطمینان دارم، تا آنکه وی ملزم شد و از آن عزم باز ایستاد. این سختگیریها هرچه می افزود، رندان و آزاد اندیشان را بیشتر ناراضی می کرد. به امر وی در میکده ها بسته شد، خمها شکسته شد و خرابات خراب. وقتی در میخانه بسته می شد، جز در دکان ریا دیگر کدام در می ماند که بگشایند؟ رندان شهر این پادشاه نو توبه را که دکان ریا می گشود، «محتسب» خواندند. قصاوت و خشونت طبع این «محتسب» تا حدی بود که مکرر می شد در خلوت مشغول قرآن خواندن بود، مقصری را نزد وی می آوردند، بر می خواست به دست خویشتنش می کشت و دوباره به تلاوت قرآن می پرداخت. خودش یک وقت برای شاه شجاع گفته بود که باید به همین گونه هفتصد یا هشتصد کس را به دست خود کشته باشد. 📚از کوچه رندان (به اختصار) ✍دکتر عبدالحسین زرین کوب @kocheyerendan
5
1
1
1