گفتاری در کانال یوتیوب
هنر رمان؛ اندیشیدن در قلمرو عدم یقین
«انسان میاندیشد و خدا میخندد» این جملهای است که میلان کوندرا در «هنر رمان» (L’Art du roman)، از دل حکمت کهن رمان بیرون میکشد. انسان میاندیشد، زیرا میخواهد حقیقت را به چنگ آورد، و خدا به انسان میخندد، زیرا حقیقت از دست او میگریزد. آدمی نظام میسازد، تعریف میکند، نام میگذارد، جهان را به علّتها و معلولها تقسیم میکند و سرانجام گمان میبرد که چیزی را فهمیده است. اما زندگی، درست در همان لحظهای که در تعریف جای میگیرد، از سوی دیگری سر برمیآورد. شاید رمان از همین خنده آغاز شده باشد: از شکافی میان آنچه دربارهی خود میاندیشیم و آنچه در واقع از ما سر میزند. میان مقاصد و اعمالمان؛ میان حقیقتی که به آن ایمان داریم و حقیقت دیگری از همان واقعه.
هنر رمان، نشریافته در سال ۱۹۸۶، کتابی برای آموختن فنون داستاننویسی نیست. کوندرا در این کتاب به ما نمیآموزد چگونه شخصیت بسازیم، پیرنگ طراحی کنیم یا گفتوگو بنویسیم. پرسش او مقدم بر این دست پرسشهاست. او میپرسد چرا رمان وجود دارد؟ در تجربهی انسانی چه نیازی هست که رمان تنها پاسخگوی آن یتواند باشد؟ چرا این فُرم ادبی چهار قرن پس از سروانتس همچنان یکی از بزرگترین آزمایشگاههای شناخت انسان باقی مانده است؟ و مهمتر از همه، رمان دربارهی انسان چه چیزی را میتواند کشف کند یا به چه شیوهای به این کشف میرسد که فلسفه، علم، تاریخ و الهیات، با همهی توانِ مفهومی خود، قادر نیستند به کشف آن به همان شیوه نیستند؟
دو آغاز برای جهان جدید
روایت متعارف تاریخ اندیشه آغاز دوران جدید را معمولاً در چهرهی دکارت میبیند. انسان در این دوران در برابر جهانی قرار میگیرد که یقینهای موروثی آن را متزلزل کرده است و میپرسد: به چه چیزی میتوان یقین داشت؟ دکارت از این شک عبور میکند تا بنیادی تزلزلناپذیر برای معرفت بیابد. پشت این کوشش رؤیایی بزرگ نهفته است: یافتن نقطهای که از آن بتوان جهان را با وضوح دید.
کوندرا ما را دعوت میکند که در کنار دکارت، مرد دیگری را نیز در آغاز مدرنیته بنشانیم: سروانتس! در همان اروپایی که فلسفه در جستوجوی یقین است، دونکیشوت از خانه بیرون میآید و وارد جهانی میشود که در آن دیگر هیچ چیز چنان که بود نمینماید: آسیابهای بادی غول میشوند؛ حماقت به نجابت پهلو میزند و شکست ممکن است شکوهی بیش از پیروزی داشته باشد؛ و بدین ترتیب مرز میان خیال و واقعیت آنقدر که عقل سلیم میپنداشته روشن نیست. از این منظر، دوران جدید دو فرزند همزمان دارد: فلسفهی یقین و رُمانِ عدم یقین.
اگر دکارت میپرسد «چه چیزی حقیقت دارد؟»، سروانتس پرسشی دیگر پیش میکشد: وقتی انسانها در جهانهایی متفاوت زندگی میکنند و هرکس واقعیت را از افقی دیگر میبیند، حقیقت چگونه خود را در زندگی نشان میدهد؟ این تقابل البته تاریخ دقیق فلسفه نیست. خود فلسفه نیز از مونتنی تا نیچه، کییرکگور و ویتگنشتاین، بارها یقین را به پرسش گرفته است. این تمایز در مقام تمثیل اهمیت دارد: کوندرا در واقع میخواهد شیوهای از اندیشیدن را از فراموشی نجات دهد: اندیشیدنی که به جای رفع ابهام، درون ابهام اقامت میکند.
حکمت عدم یقین
کوندرا از تعبیر زیبایی استفاده میکند: «حکمت رمان» (la sagesse du roman). چرا حکمت؟ چرا نه معرفت، نظریه یا فلسفهی رمان؟ زیرا رمان معمولاً حقیقت را به صورت گزاره در اختیار ما نمیگذارد. یعنی، رمان نمیگوید «عشق چنین است»، «قدرت چنان است»، «حسادت این علتها را دارد» یا «انسان دارای این ماهیت است». رمان انسانی را عاشق میکند، دیگری را گرفتار حسادت، سومی را در برابر قدرت قرار میدهد و سپس میگذارد هر کدام تا پایان منطق وضعیت خویش پیش بروند. به همین سبب شخصیت رمانی برای کوندرا پیش از آنکه تقلیدی از یک انسان واقعی باشد، یک «امکان وجودی» (possibilité existentielle) است. این یکی از ژرفترین اندیشههای هنر رمان است.
رماننویس از خود نمیپرسد انسان چیست، بلکه میپرسد انسان چه میتواند باشد؟ اگر کسی در چنین موقعیتی قرار گیرد، چه چیزی از او سر خواهد زد؟ اگر حافظهاش را از دست بدهد چه؟ اگر در دستگاهی گرفتار شود که قانونش را نمیشناسد چه؟ اگر عشق او با میل به مالکیت درآمیزد چه؟ اگر تاریخ ناگهان وارد خصوصیترین گوشهی زندگیاش شود چه؟ از این حیث رمان نوعی آزمایشگاه وجود است. اما آزمایش در رمان با آزمایش علمی تفاوتی بنیادی دارد. در آزمایش علمی محقق متغیّرها را کنترل میکند تا قانون را کشف کند، در حالی که رماننویس بر پیچیدگی میافزاید تا نشان دهد چگونه سادهترین قانونهای میتوانند در برابر زندگی از کار بیفتند. علم به حق در پی تعمیم است. اما رمان به عکس در پی همان چیزی است که هنگام تعمیم دادن از دست میرود.
دنباله در فرستهی بعد
@khalajich
August 24, 2026 2.3K 29