اضطراب همیشه همان چیزی نیست که به نظر میرسد.
گاهی بیقراریم، چون زیر این بیقراری ترسی پنهان شده؛ ترس از تنها ماندن، دوستداشتنی نبودن، شکست خوردن، از دست دادن یا دوباره زخمی شدن. اضطراب تمام وجودمان را میگیرد، اما شاید خودش آخرین کلمه نباشد؛ گاهی میتواند صدای بلندتری باشد که ما را از هیجانی عمیقتر یا نیازی که زیر آن قرار دارد، دور میکند.
ما معمولاً با اضطراب میجنگیم؛ میخواهیم ساکتش کنیم، از بینش ببریم و هرچه زودتر به آرامش برگردیم. اما گاهی آرامش از جنگیدن با هیجان نمیآید؛ از لحظهای میآید که جرئت میکنیم به آن نزدیک شویم و بپرسیم:
«تو از چه چیزی مراقبت میکنی؟
پشت این همه ترس، چه چیزی برای من اینقدر مهم است؟»
گاهی پشت اضطراب، فقط یک ترس نیست؛ ممکن است نیازی هیجانی هم وجود داشته باشد؛ نیاز به امنیت، دیدهشدن، دوستداشتهشدن، پذیرفتهشدن یا اطمینان.
وقتی به هیجان نزدیک میشویم، دیگر فقط نمیپرسیم: «چرا اینقدر میترسم؟»
میپرسیم: «این احساس چه چیزی را برای من مهم میداند؟ چه نیازی دارد که دیده شود؟»
شاید اضطراب دشمن ما نباشد. شاید بخشی از وجودمان باشد که زبان دیگری برای گفتنِ «میترسم» بلد نیست.
و گاهی درست همان لحظهای که بهجای فرار کردن از احساسمان، کنارش مینشینیم، چیزی درونمان تغییر میکند؛ نه چون دیگر نمیترسیم، بلکه چون بالاخره میفهمیم چه چیزی درون ما اینقدر ترسیده و چه نیازی دارد که شنیده شود.
شاید قرار نباشد هیجان را خاموش کنیم؛ شاید لازم باشد آن را بفهمیم، تجربه کنیم و راه تازهای برای پاسخ دادن به نیازِ پشت آن پیدا کنیم.
بعضی هیجانها وقتی دیده و تجربه میشوند، دیگر لازم نیست اینقدر بلند فریاد بزنند.
✍️ رضوان نصراللهزاده
اضطراب از دریچهی درمان هیجانمدار (EFT)
🟡 𝐉𝐨𝐢𝐧 𝐔𝐬⤿ @Ketabi_am 🌱📚


