داشتم بار سنگین یک احساس عمیق رو به تنهایی به دوش میکشیدم. لباس گرم میپوشیدم، آرام رانندگی میکردم؛ احساس میکردم قلبی که تو درونش جا گرفتی رو باید با احتیاط حمل کنم. خودت خبر نداشتی، اما یک قلب دومی داشتی که در سینهی من برای تو میتپید.سلام امیدوارم خوب باشید
هر چی پیش میرفتم احساسم عمیقتر میشد. به هرچیزی که به تو مربوط میشد توجه میکردم. بیشتر از هر کسی تو این دنیا میشناختمت. اینکه چی خوشحالت میکنه، چی ناراحت. سعی میکردم پوشش مردانهای که دوست داری متوجه بشم. دوست داشتم به چشمت بیام.
در جهانهای موازی معلق بودم. به هر چیز کوچکی توجه میکردم. مثلا یک لبخند تو بهم، تا آسمونا منو بالا میبرد و احساس میکردم خوشبختترین مرد دنیام. اما کافی بود به یکی دیگه لبخند بزنی، یا طوری که من فکر کنم چیزی بینتونه نگاهش کنی! از آسمونا سقوط میکردم و به صخرههای سخت یک ساحل طوفانی کوبیده میشدم و جسد خیسم به مرور خوراک لاشخورا میشد. همهی اینهارو با یک جسم و در یک لحظه باید تجربه میکردم. مخصوصا وقتی در جمع دوستانه بودیم؛ باید طبیعی رفتار میکردم. لاکپشت نبودن و نداشتن یک لاک تاریک برای پناه بردن در این مواقع، از انسان بودن مکدرم میکرد.
این افکار همیشه همراهم بود. رفتهرفته خواب و خوراک برام نذاشت. شبا دیر میخوابیدم، نیمه شب بیدار میشدم و دیگه خوابم نمیبرد. اولین چیزی که به ذهنم میرسید تو بودی. هر روز متوجه موهای سفید بیشتری روی سر و صورتم میشدم. گرسنه میشدم اما اشتهای خوردن هیچ غذایی رو نداشتم. همین باعث میشد هر روز لاغرتر بشم. استرس زیاد به مرور به معدهم لطمه زد. تا جاییکه کنار گوشی و کارت بانکی، باید قرص معده هم همراهم میبود.
باید اقرار کنم؛ دیگه عاشقت نبودم، معتادت شده بودم.
چهها با جان خود دور از رخ جانان خود کردم
مگر دشمن کند اینها که من با جان خود کردم
وحشی بافقی
زندگی دیگه برام معنا نداشت. بهندرت متوجه گذر زمان میشدم. اینجا بود که به خودم گوشزد میکردم بالاخره با یک خبر ناگوار از هم خواهم پاشید.
اون روز و اون خبر رسید. گفتی هفتهی بعد از ایران میری. برای همیشه.
با شنیدن این خبر شکستم، فرو ریختم و خرد شدم. شروع کردم به پرسه زدن در خیابانهای تهران. مقصدی نداشتم فقط میرفتم و میرفتم. قبل از اینکه آرزو کنم بارون بارید. دوست نداشتم وقتی میرسم خونه کسی از خیسی چشمهام سوال کنه. درد معده امونم رو بریده بود. دوتا قرص معده که برام باقی مونده بود هم خوردم. انقدر پرسه زدم که پای راستم زخمی شد. اما قلب و مغزم هنوز نیاز به قدم زدن داشت.
با دیدنت از مرگ برخاسته بودم و حالا در یک مرگ خودخواسته به تابوت تنهاییم بازگشته بودم؛ اینبار با جسمی آسیبدیده.
با خودم گفتم؛
قبل از اینکه فرصت کنم به آغاز قصه فکر کنم، تمام شد. من مقصر اصلی آواره شدن کلاغ قصههام.
من که از آتش دل چون خم می در جوشم
مهر بر لب زده، خون میخورم و خاموشم
مولانا
وقتی اینترنت قطع بود توی وبلاگ های فارسی میچرخیدم و نوشته های آدما رو میخوندم
این یکی واقعا منو گرفت و خیلی احساسات مردانه رو خوب نشون داد👌
@ketab8tag📚



