امروز بیست و دوم دسامبر ما را به میدان سان سیمونفسکی بردند، آنجا حکم… — یادداشت‌ها؛ کسری نوری — TG.ME

امروز بیست و دوم دسامبر ما را به میدان سان سیمونفسکی بردند، آنجا حکم مرگ را برای همه ما خواندند، صلیب آوردند که ببوسیم، شمشیر بر بالای سرمان شکستند و ترتیب آخرین آرایشمان( به تن کردن پیراهن سفید) داده شد.سه نفرمان را به چوبه بستند تا حکم اعدام را اجرا کنند. سه نفر سه نفر احضارمان میکردند. من در گروه دوم بودم و از زندگی دقیقه‌ای بیشتر نمانده بود. برادرم به یاد تو و همه چیزهایی که به تو مربوط میشود افتادم. در واپسین لحظه فقط تو در ذهنم بودی و تازه آن وقت بود که فهمیدم چقدر دوستت دارم، برادر عزیزم در آن فرصت پلیشچیف و دوروف که در کنارم بودند را در آغوش گرفتم و با آنها خداحافظی کردم. سرانجام شیپور عقب نشینی به صدا درآمد. کسانی را که به چوبه بسته بودند بازگرداندند و حکمی را برایمان خواندند که اعلیحضرت امپراتور ما را عفو کرده است. همان جا مجازات واقعی شروع شد.
برادر، افسرده نیستم و روحیه ام را نباختم. زندگی در همه جا زندگی است. زندگی در درون ماست و نه در بیرون. آدمهایی نزدیک من خواهند بود و انسانی در میان انسانها بودن و همیشه انسان بودن، صرف نظر از هر مصیبتی که به سر آدم بیاید، افسرده نشدن و وا ندادن. زندگی یعنی همین. رسالت زندگی در همین است. من این را فهمیدم. این اندیشه با گوشت و خونم سرشته است. بله، درست است. آن سری که می‌آفرید و با والاترین هنر زنده بود و با والاترین خواهشهای روح آشنا بود و آنها را شناخته بود، آن سر از تن من جدا شده است.حافظه به جا مانده است و تصویرهایی که آفریدم و هنوز جا نگرفته است. اینها داغ خشن خود را بر من جا خواهند گذاشت، این حقیقت است. اما دیگر دلی در سینه ندارم و نه گوشت و خونی که همچون دل بتواند دوست بدارد و رنج بکشد و آرزو کند و به یاد آورد و به هر حال زندگی این است. آدم خوشید را میبیند. خوب، خدا حافظ برادر. برای من غصه نخور. هرگز تا کنون چنین ذخیره سرشار و سالم زندگی معنوی در من به تپش در نیامده بود.

از نامه‌های داستایوفسکی
August 16, 2026 318 2