[چراغ کوچهی من بتاب!]
# زنده یاد:
یار محمداسدپور
عجب دل پاک بودم
که هر کتاب به دستی را
دوست میداشتم
تا به گشتهای خویش عادتاش دهم.
نمیدانستم
همیشه سقوط
از روزی شروع میشود
که بخواهی مهربانتر از همیشه
بر لکهای که بر چهرهی ما میبینی فلسفه ببافی
نمیدانستم که مهربانی گاه سمی میشود
تا مرا مسموم کند!
چه قدر به جای بعضی گریستهام
تا اشکهاشان را نبینم.
نمیدانستم
آن که صبح بر من سلام میگوید
به هنگام غروب
به دنبال کسی میگردد
تا بر دل من!
هی بخندد! هی بخندد!
باورم نمیشود
آن که کنار خانهام به انتظار نشسته است
همیشه
یک دشنه در لباسهایش پنهان میکند!
تا رگ غرور مرا
آرام آرام قطع کند.
باز باورم نمیشود
آن که بر نامهای من
سجده میکند
همین که از جایش بلند میشود
دیوی میشود
بر باورهای من
که گاه انسان را از این دریای توفانی
گذر میدهد.
هرگز نمیدانستم
بر سر این همه شوق معصومانهام
آنچه دستهام
از این همه سوز سرما پوشاندهست
بنشیند و در هر گامی که بر میدارد
و آنچه در راه من میگذرد
در هر گامی با من دشمنی میکند.
چهقدر دل پاک بودم!
روزی که یکی را دیدم
بر همهی فرهیختگیام
دهان به زشتی باز میکند!
تا بوی گلی که از پنجره اتاقم میآید
و بر بلندی این سرو ایستاده
تبر بر هوا بچرخاند و بهچرخاند!
و قطع کند...
قطعه قطعهاش که میکند
این دل آدمی است
که میمیرد!
هرگز نمیدانستم
این انسان است
در جغرافیای این تقویم
که گویی
بهارش را
از این دیوار جدا میکند
و من آن قدر به دور خود میچرخم و
میچرخم!
تا ترانههام
بر سینهی دوستان به یادگار بماند.
هرگز نتوانستم بدون این شگفتیها
باور کنم
باور کنم که گاه انسان
خطرناکتر از همیشه
بر نادانیهاش پای بکوبد و
پای بکوبد!
الامان! الامان! باران
محبتهاتان را
با زهر هلاهل نیاموزید! با دستی بر دستهی آهنکوب
که دیده به ماه روشن میکند
روشنتر از صبح
همیشه سقوط
که نادیده میشود
پرواز لذتم میدهد
تا با گریه به خانه که میآیم
دلدارتر از همیشه
شادمان که میشوم
بر دهان زیبای آدمی افتخار هم میکنم.
اما از من دور نباش ای پروازهای هر صبح
از من دور نباش ای شبهای چراغانی من
ای اسبان رسیده به دیوارهای شهر
ای نفسهای سپیدهی صبح پروازهام
ای چراغ کوچهی من بتاب!
بتاب!
🎙 #ملیحه_فیضی #سجاد_فرجی
https://t.me/kanoonFPZ
♣️بــه کانال مــا بــپیـــونــدیـــد،
❣مطالب خودتان ارسال کنید،در نشر آن همکاری کنید،







