ادامه از پست قبلی... 🔹️این نگاه انسانی، در نوشته‌های او نیز دیده… — Kand o kav journal of Archaeology — TG.ME

✅️ ادامه از پست قبلی...

🔹️این نگاه انسانی، در نوشته‌های او نیز دیده می‌شود. قلم روان و روایت‌گرش، میراثی بود که از پدر به ارث برده بود. علاوه بر گزارش‌های علمی، کتاب‌های داستان، آثار ادبی و نوشته‌هایی برای کودکان منتشر کرد؛ آثاری مانند «خانم پنگوئن»، «آقای کانگورو»، «سه سه‌تا، نه‌تا» و «درختی که قدش به آسمان رسید» که نشان می‌داد ذهن او تنها درگیر گذشته نبود، بلکه به آینده و نسل‌های بعد نیز می‌اندیشید.

🔹️در کنار فعالیت‌های علمی، زندگی شخصی او نیز تصویری متفاوت از این باستان‌شناس ارائه می‌دهد. مستند «پرنیان» بخشی از سال‌های دشوار زندگی او را روایت می‌کند؛ سال‌هایی که با عشق و صبوری از همسر بیمارش پرستاری کرد. بعدها نیز بیماری فرزندش، رنج دیگری بر زندگی او افزود؛ اما هیچ‌کدام از این دشواری‌ها نتوانست او را از میراث فرهنگی جدا کند.

🔹️شاید به همین دلیل است که بسیاری از همکارانش، یغمایی را صرفاً یک پژوهشگر نمی‌دانند؛ بلکه او را انسانی می‌دانند که زندگی شخصی، حرفه‌ای و اجتماعی‌اش همگی بر محور وفاداری شکل گرفته بود؛ وفاداری به خانواده، به علم و بیش از همه، به ایران.

🔹️در پی انتشار خبر درگذشت او، پیام‌های متعددی از سوی مسئولان و جامعه علمی منتشر شد. علی دارابی، قائم‌مقام وزیر و معاون میراث فرهنگی، او را از معدود چهره‌هایی دانست که عمر خود را بی‌وقفه وقف کاوش، حفاظت و معرفی میراث کهن ایران کرد.

🔹️جبرئیل نوکنده، رئیس‌کل موزه ملی ایران، تأکید کرد که خدمات یغمایی در حافظه تاریخی کشور ماندگار خواهد ماند و میراث فرهنگی ایران مدیون تلاش‌های اوست؛ پژوهشگری که هیچ‌گاه در دفاع از آثار تاریخی تسلیم نشد.

🔹️محمدابراهیم زارعی، رئیس پژوهشگاه میراث فرهنگی و گردشگری نیز در پیامی نوشت که باستان‌شناسی ایران نه‌تنها وامدار اسماعیل یغمایی، بلکه به او بدهکار است؛ زیرا هرگاه میراث فرهنگی در معرض نابودی قرار می‌گرفت، او خود را موظف می‌دانست بایستد و اعتراض کند.

🔹️شاید زیباترین توصیف از شخصیت او را بتوان در نوشته یکی از همکارانش یافت؛ آنجا که می‌گوید یغمایی بر خاک ارگان تنها برای یک محوطه باستانی گریه نمی‌کرد، بلکه برای هویت یک ملت اشک می‌ریخت.

🔹️این جمله، خلاصه زندگی مردی است که باستان‌شناسی را نه شغل، بلکه مسئولیتی تاریخی می‌دانست.

🔹️سال‌ها پیش، اسماعیل یغمایی در کتاب «وقتی بچه بودم» جمله‌ای نوشت که امروز، پس از رفتنش، بیش از همیشه معنا یافته است: «امروز تنها با دستانی خالی به انتظار رفتن هستم؛ آخرین کوچ.»

🔹️او رفت؛ با دستانی خالی از دارایی‌های مادی، اما با کارنامه‌ای سرشار از کاوش، پژوهش، روایت و پاسداری از میراث ایران.

🔹️امروز نام اسماعیل یغمایی تنها در فهرست باستان‌شناسان ایران ثبت نشده است؛ نام او در حافظه شهر سوخته، هگمتانه، بردک‌سیاه، بیشاپور، ارگان، شوش، قلایچی، حصار دامغان و ده‌ها محوطه تاریخی دیگر باقی مانده است. هرجا که خاک این سرزمین، رازی از گذشته را در دل خود پنهان کرده باشد، رد نگاه و دستان او نیز دیده می‌شود.

🔹️شاید بزرگ‌ترین میراث یغمایی، بنا یا شیء تاریخی نباشد؛ بلکه این باور باشد که میراث فرهنگی، حافظه یک ملت است و ملتی که حافظه خود را از دست بدهد، آینده‌اش را نیز گم خواهد کرد.

🔹️او رفت، اما صدای اعتراضش در برابر تخریب تاریخ، اشک‌هایش بر ویرانه‌های ارگان و رد گام‌هایش در لایه‌های خاک این سرزمین، همچنان باقی خواهد ماند؛ یادگاری از مردی که تا آخرین نفس، پاسبان بیدار تاریخ ایران بود.

روحش شاد و یاد و نامش گرامی🖤
July 20, 2026 753 5