ما همدیگر را نمیشناسیم.
برای همین، دردهای همدیگر را هم نمیدانیم. بیخبر از تاریخ زیستهشدهی یکدیگر در جغرافیاهای فرهنگی گونهگون ایران، توان همدلی را از دست میدهیم.
در صحرای پشت این روستای پرجمعیت، که هر چند سال یکبار قطرههای باران را روی خاک نرمش سُر میدهد، دو خانوار کنار چپرها و چادرهایشان نشستهاند. در انتظار گلههای بز و میش و اُشتُر، مردها از خار و خاشاک آتش درست میکنند تا سرمای عصرگاهی را قابل تحمل کنند. زنها قلیان تنباکوی بلوچی میکشند. و دخترها سوزن به تن لباس سنتی میزنند.
جاسم عصر آمد دنبالم. با موتور از میان زمینهایی میگذریم که قبلا کشت میشد و حالا به خاطر کمبارانی خارزار شدهاند. آنقدری دور شدیم که سواد روستا پشت سرمان محو بشود. و حالا کنار آغلهای این دو خانوار ایستادهایم. جاسم باهاشان بلوچی حرف میزند. دارد من را معرفی میکند.
«خوش آمدی»
«من از تبریز اومدم، از آذربایجان. میشناسید؟»
من اینجا آمدهام تا بلوچها را بشناسم، ولی اولین گفتوگوهایمان با مردم در گیر و دار شناخت و درک آنها از سرزمینی میشود که من از آنجا آمدهام. بسیاری از پیرزنها و پیرمردها و جوانها اولینبار است که نام تبریز و آذربایجان را میشنوند. با تعجب، چشمهایشان را تنگ میکنند. هاج و واج که میشوند، دندانهای سفیدشان میدرخشد. درمیمانند که چه جوابی به من بدهند.
این وضع ناشناختگی، دقیقا وضعیت وجودی و معرفتی خود من هم هست. من هم تا چند روز پیش فقط اسمی از بلوچستان شنیده بودم و نامی از آن روی نقشة ایران دیده بودم. باید یکی از طولانیترین مسیرها بین دو نقطه در کشور را طی میکردم تا امکان این آشنایی پدید آید. قریب به ۲۴۰۰ کیلومتر؛ از شمال غرب به جنوب شرق؛ از تبریز تا دشتیاری؛ از جایی در نزدیکی مرز ارمنستان به جایی در نزدیکی مرز پاکستان؛ از سرزمین کوهها و جنگلها به سرزمین صحراها و دریاها. من هم درمیمانم وقتی در برابر زبان بلوچی این مردم چیزی نمیفهمم؛ نه زبان ترکی به کارم میآید نه فارسی.
این روزها بسی کسان، از دوستان و فامیل تا دانشجوها و استادها، که میشنوند به بلوچستان رفتهام، وحشتزده میشوند. زبانشان چند ثانیهای قفل میشود. وجودشان ناگهان میایستد. گویی آنها هم در مواجهه با یک سرزمین ناشناخته، درمیمانند. زبانشان که باز میشود، اولین کلماتشان را با هراس اَدا میکنند: «ای وای»، «آخه اونجا ناامنه»، «اونجا چرا؟»، «نمیترسی؟» ولی من آزادانه و به راحتی در اینجا در منطقة دشتیاری بین مردم روستا و شهر میچرخم و میگردم. مردها به این مرد جوان غریبه- چه لباس بلوچی بپوشد چه نپوشد- سری از سر خوشحالی تکان میدهند و دست به سینه میرسانند تا سلام کنند.
هرچه در جواب مردم ترسیده میگویم «اینجا خیلی هم امنه»، قبول نمیکنند. در گماناند که دارم دروغ میگویم یا میخواهم به خودم دلداری بدهم تا قوت ماندن و زندگی کردن در اینجا را داشته باشم. ولی اینجا آنقدر به لحاظ وجودی احساس آرامش میکنم که بویی از آن را در میان گلهدارهای تُرک بالای ارتفاعات کوهستانها به مشام کشیده بودم.
این ناشناختن- که وجود تصور ناامنی یکی از مصادیق آن است- اجازه نمیدهد ما ترکها یا فارسها یا کردها یا لکها و یا هر قوم دیگری، بلوچها را بشناسیم. مردمشناسی بالاخره پس از سالها پژوهش در میان عشایر و شهرنشینان آذربایجان، پیامش را به من رساند که باید از جغرافیای فرهنگی آشنای خودم در میان ترکها بیرون بروم تا دیگریهای هموطنم را واقعا بشناسم، نه از روی کلیشهها.
برگرفته از کانال شخصی نویسنده (@IzadiJeiran)
#مردمنگار
#یادداشت_میدانی
#سیستان_و_بلوچستان
#تفکر_قالبی
📚 آذربایجان را جامعهشناسانه بخوانیم.
@ISA_Tabriz
@iran_sociology

6July 31, 2026 925 6