قطبیشدن اجتماعی و پسا-حقیقت: از فروپاشی حوزه عمومی تا چندپارگی حقیقت در جوامع معاصر
در دهههای اخیر، مفهوم قطبیشدن اجتماعی از سطح یک توصیف سیاسی فراتر رفته و به یکی از شاخصهای بنیادین بحران نظم اجتماعی در جوامع معاصر تبدیل شده است. قطبیشدن صرفاً به معنای اختلاف نظر نیست؛ بلکه فرایندی است که در آن مرزهای نمادین میان گروهها آنچنان سخت و عاطفی میشود که کنشگران اجتماعی دیگر یکدیگر را نه بهمثابه رقیب، بلکه بهمثابه تهدیدی برای هویت، حقیقت و نظم اخلاقی خود ادراک میکنند. این وضعیت، بهویژه در پیوند با منطق رسانههای دیجیتال، به شکلگیری نوعی پسا-حقیقت منجر شده است؛ وضعیتی که در آن، شواهد عینی و معیارهای استدلالی در برابر وفاداریهای هویتی، هیجانهای جمعی و روایتهای قطبیشده عقب مینشینند ( استاینفلد و لو-اون، 2024).
از منظر هابرماس، این بحران را باید در سطحی عمیقتر، یعنی در سطح فروپاشی یا تضعیف حوزه عمومی فهمید. حوزه عمومی در تلقی هابرماسی، فضایی است که در آن شهروندان میتوانند در شرایط نسبتاً برابر، درباره مسائل مشترک به گفتوگو و تفاهم برسند. اما این امکان، تنها زمانی پایدار میماند که ارتباط اجتماعی از سلطه منطق بازار، قدرت سیاسی و دستکاری رسانهای تا حدی مصون بماند. هابرماس در سنت کنش ارتباطی نشان میدهد که عقلانیت اجتماعی نه از انباشت اطلاعات، بلکه از ظرفیت استدلال، تفاهم و پذیرش دیگری برمیخیزد (هابرماس، 1991). در جامعه پسا-حقیقت، این منطق دچار اختلال میشود، زیرا «درست بودن» یک ادعا بیش از آنکه به اعتبار معرفتی آن وابسته باشد، به سازگاریاش با هویت سیاسی و عاطفی گروهها وابسته میگردد. بهعبارت دیگر، حقیقت از یک مرجع مشترک به یک میدان منازعه تبدیل میشود.
از سوی دیگر، کاستلز با مفهوم جامعه شبکهای نشان میدهد که ساختار ارتباطات در دوران معاصر دگرگون شده و قدرت، بیش از هر زمان دیگر، از طریق سازماندهی جریانهای اطلاعاتی، تولید معنا و هدایت فرایندهای ارتباطی اعمال میشود. از نظر او، در جامعه شبکهای، رسانهها و فناوریهای ارتباطی صرفاً ابزار انتقال پیام نیستند، بلکه به بستر اصلی شکلگیری تجربه اجتماعی، ادراک واقعیت و کنش سیاسی تبدیل شدهاند. در چنین وضعیتی، واقعیت اجتماعی دیگر در یک فضای عمومیِ یکپارچه و مشترک ساخته نمیشود، بلکه درون شبکههای متکثر، پراکنده و گاه متعارض تولید و بازتولید میشود. به همین دلیل، افراد و گروهها در مدارهای ارتباطیای قرار میگیرند که معنا، هویت و تفسیر خاص خود از جهان را در آن دریافت و بازتولید میکنند. از این منظر، جامعه شبکهای میتواند زمینهساز شکلگیری نوعی واقعیتهای موازی باشد؛ واقعیتهایی که در آنها نهتنها اطلاعات، بلکه چارچوبهای ادراک، داوری و ارزشگذاری نیز از هم فاصله میگیرند. بنابراین، قطبیشدن در اینجا صرفاً نتیجه اختلاف دیدگاهها نیست، بلکه پیامد ساختاریِ نظمی ارتباطی است که در آن، شبکهها بهطور همزمان امکان اتصال گسترده و جدایی معنایی را فراهم میکنند (کاستلز، 2009).
اگر از این منظر نگاه کنیم، پسا-حقیقت نه به معنای «نبود حقیقت»، بلکه به معنای تضعیف رژیمهای مشترک حقیقت است. فوکو(1977) دقیقاً در این نقطه برای تحلیل جامعهشناختی اهمیت پیدا میکند، زیرا نشان میدهد حقیقت همیشه درون روابط قدرت و گفتمان تولید میشود. هر جامعهای دارای «رژیم حقیقت» خاص خود است؛ یعنی مجموعهای از سازوکارها که تعیین میکنند چه چیزی معتبر، چه کسی صاحب صلاحیت سخن، و کدام روایت قابل پذیرش است.اما در فضای پسا-حقیقت، چندین رژیم حقیقت بهطور همزمان و متعارض فعال میشوند، بیآنکه نهادهای داور مشترک بتوانند میان آنها میانجیگری کنند. از این رو، بحران پسا-حقیقت را باید بحران مشروعیت معرفتی دانست، نه صرفاً بحران اطلاعات.
در جمعبندی این دیدگاهها میتوان نتیجه گرفت که قطبیشدن اجتماعی و پسا-حقیقت دو پدیده جدا از هم نیستند، بلکه دو وجه از یک تحول واحد در جوامع معاصر است: از یک سو، تضعیف حوزه عمومی و اعتماد نهادی؛ و از سوی دیگر، تقویت رسانههای الگوریتمی و الگوی هویتمحور تفسیر واقعیت. به همین دلیل، راهحل این بحران نیز صرفاً فنی یا رسانهای نیست، بلکه نیازمند بازسازی نهادهای میانجی، تقویت سواد رسانهای، کاهش نابرابری نمادین و احیای امکان گفتوگوی عقلانی و عمومی است. جامعهای که در آن افراد و گروهها به جهانهای اطلاعاتی جداگانه رانده شوند، نه فقط از نظر سیاسی، بلکه از نظر شناختی و حتی اخلاقی و انسانی نیز دچار فرسایش میشود.
نویسنده: مصطفی عبدی
تاریخ انتشار: مرداد 1405
نام اثر: سلف پرتره
Self-portrait
هنرمند: فرانسیس بیکن ( نقاش)
سال ۱۹۷۱
✅کانال ما در تلگرام و بله:
@ISA_Tabriz
@iran_sociology

4
3July 25, 2026 904 2