من از آن میترسم که روزی برسد که دگر از چیزی نترسم! آنوقت است که از خود میترسم. از خودم میترسم؛ از نسخهٔ افسار گسیختهام! یک سارِ هار بیبند از ساربان... من از افکار درون خود به زیر سایهٔ درخت بارور کلمات پناه میبرم... در آغوش گرم برگههای کاغذ، به ستون جملات تکیه میزنم... در این محدوده، که پر از مه و دود است و سگ صاحبش را نمیشناسد، هر قلم به طرفی که نفعش است افعی میشود... اما من با واژگان سکس میکنم؛ ماحصل، یک متن شاهکارِ زاییده شده از یک ذهن مریض است که پی شفا به دلِ خطر میزند و بندهٔ هیچ بندی نیست... پس من را در دستهٔ خود، دسته بندی نکنید! من یک جریان جدا هستم!
August 31, 2026 8 2