میگویند رنج انسان را لال میکند
رنجهایی که هرچقدر هم گریبانگیر باشند, شناخته شدهاند
مانند عشقی که میسوزاند, مانند عذابی که در تنت گیر کرده, و احساسات دیگر, تنهایی, شکست دل, انواع فروپاشی و بقیهی تجارب
چون میدانی دیگر, همه تجربه میکنند, تو هم یکی از آنها! دنیا همین است. هرچقدر هم یک چیز تورا نابود کند باید تنهایی آن را تحمل کنی اما حداقل از این لحاظ که این تجارب برای اکثر آدمها رخ میدهد و جهان اینگونه است پناه داری. لازم نیست برای اسمش بجنگی, زیرا شناخته شده است, و زبان هم از دل تجربه مشترک میآید
اما وقتی حتی رنجی شناخته شده هم نیست, شبح انسانِ لال به فریاد واداشته میشود.
درد دارد, درد بسیار دارد. انگار که کشته شده باشی و حتی روی قبرت اسمی نباشد! نمیدانی در رنج مرگت باشی یا ناشناخته بودن و جنگیدن برای گرفتن اسمی که وجود ندارد, درد مضاعف! انگار در میان مزار همهی کسانی که مردهاند و خفته, تو فقط یک تکه سنگ باشی.
زائران به جهنم! ما دیده شدن نمی خواستیم فقط انکار نشدن میخواستیم, حتی عزادار هم نمیخواهیم. بماند آنچه که گذشت.. که حکایت همین بینام ماندن است. بینام ماندن چیزی که زبان معمولی برایش کافی نیست
در همین حین یک لحظه کسی در بین مزارها سنگ خالی تورا میبیند و یک لگد میزند و میرود! و شبح تو اینجا برمیخیزد که برای سنگ قبر متلاشیات مزاری حتی شکسته را سرهم کند. در عذاب است و سرگردان, فریادزنان اما کسی صدای شبح را نمیشنود. سرگردان از اینکه حتی با اینکه عاقبت مرگش رقم خورد و به زیر زمین رفت, حتی بعد از آن هم نمیتواند آرام گیرد, اما نمیتواند سنگهارا کنار هم بچینید, نمیتواند آنهارا با خون خود نقاشی کند, چون تو مردهای, و شبح هم نمیتواند خرده سنگهارا جابجا کند, حتی نمیتواند بعد از مرگش با خیال راحت بمیرد.
اما شاید اگر او هم مزاری مانند بقیه داشته باشد, مزاری شناخته شده, چنان در سکوت بمیرد که دنیا تابحال آن را ندیده.