گاهی آدم از جنگیدن خسته میشود؛
نه آنقدر که تسلیم شود، فقط آنقدر که دلش بخواهد برای چند لحظه همهچیز را زمین بگذارد و به سکوت پناه ببرد.
من هم خستهام...
از انتظارهایی که تمام نشدند، از راههایی که طولانیتر از چیزی بودند که فکر میکردم، از لبخندهایی که پشتشان هزار حرف نگفته پنهان بود.
اما هنوز صبحها چشم باز میکنم.
هنوز قدم برمیدارم، حتی اگر آرام.
شاید ادامه دادن همیشه به معنی قوی بودن نباشد؛ گاهی فقط یعنی با تمام خستگیات، یک روز دیگر را هم به پایان برسانی.
و شاید همین، خودش نوعی پیروزی یا همون زندگی کردن باشه .






