تا به حال از اقیانوس عبور کردهای، دونالد؟
با یک قایق بادبانی، در میان دریا... جایی که تا چشم کار میکند فقط آب باشد؛ جایی که روزها بگذرد و حتی کوچکترین امیدی به دیدن خشکی نداشته باشی؟
اینکه پشت سکانِ سرنوشت خودت بایستی... فقط یک بار دیگر، همان را میخواهم.
میخواهم یک بار دیگر در میدان دل کامپوِ سیهنا باشم... و هیجان عبور ده اسب مسابقه را که با غرش از کنارم میگذرند، احساس کنم.
میخواهم یک وعده غذای دیگر در پاریس، در رستوران لامبروآزی داشته باشم.
یک بطری دیگر شراب میخواهم... و بعد، یکی دیگر.
گرمای تنِ زنی را میخواهم، در میان ملحفههای خنک.
فقط یک شب دیگر جَز در «وَنگارد».
میخواهم بر فراز قلهها بایستم، سیگار برگ کوبایی بکشم، و تا هر زمانی که بتوانم، گرمای خورشید را روی صورتم حس کنم.
دوباره روی دیوار قدم بزنم.
از برج بالا بروم.
در رودخانه قایقسواری کنم.
خیره به فرسکوها بمانم.
میخواهم در باغ بنشینم و فقط یک کتاب خوب دیگر بخوانم.
اما بیش از همه... میخواهم بخوابم.
میخواهم همانطور بخوابم که وقتی پسربچه بودم میخوابیدم.
فقط همان را به من بده. فقط یک بار دیگر.
برای همین است که نمیگذارم آن بچهقلدرِ بیرون، بهترینِ وجودم را از من بگیرد... چه برسد به آخرین ذرهی باقیمانده از من...
Forwarded fromساختِمآنِ مَتروکه

September 16, 2026 45