منتشرشده در مجلهی The Saturday Evening Post
بعضی از نقاشیها در نگاه اول ساده به نظر میرسند، تا وقتی متوجه میشویم که پرسش دشوارتری را مطرح میکنند.
نقاشی «فرار» (The Runaway) اثر نورمن راکول، در نگاه نخست صحنهای دوستداشتنی در یک غذاخوری کوچک است؛ اما هرچه بیشتر به آن نگاه میکنیم، معنای آن گرمتر و انسانیتر میشود.
پسربچهای پشت پیشخوان نشسته و بقچهای را که به سر چوبی بسته شده، همراه خود دارد. لباسهایش مرتب است، کفشهایش هنوز تمیزند و حالت چهره و بدنش کاملاً جدی است. او شبیه کسی است که باور دارد تصمیمی بزرگ و کاملاً بزرگسالانه گرفته است.
او از خانه فرار کرده است.
اما راکول صحنه را طنزآمیز میکند، چون هیچکس دیگری با این ماجرا مثل یک وضعیت اضطراری برخورد نمیکند. مأمور پلیس با آرامش کنار پسربچه نشسته؛ مردی بزرگ و محکم که تقریباً مانند دیواری میان کودک و دنیای بیرون قرار گرفته است.
او نه به دنبال پسر آمده، نه سرزنشش میکند و نه باعث میشود احساس حماقت کند.
فقط آرام کنار او نشسته است.
مرد پشت پیشخوان غذاخوری نیز از پشت میز خم شده و ماجرا را تماشا میکند. او هم موقعیت را درک کرده است. بزرگترها چیزی را میدانند که پسربچه هنوز حاضر نشده آن را بپذیرد:
این احتمالاً آغاز یک ماجراجویی بزرگ نیست؛
بلکه پایان یک بعدازظهر بد است.
و همین است که نقاشی را همچنان انسانی و تأثیرگذار میکند.
راکول کودک را مسخره نمیکند. مأمور پلیس به او شأن و احترام میدهد. اجازه میدهد پسر با همان بقچهی کوچک و چهرهی مصمم خود بنشیند؛ گویی این نقشهی کوچک واقعاً ارزش آن را دارد که شنیده شود.
غذاخوری به مکثی میان تخیل کودکانه و واقعیت زندگی تبدیل میشود.
این نقاشی دربارهی تنبیه نیست؛
دربارهی آن بزرگسال نادری است که میفهمد یک ماجرای کوچک برای یک کودک میتواند از درون، بسیار بزرگ و جدی به نظر برسد.
او فکر میکند که دارد فرار میکند؛
اما همهی دیگران میدانند که او در واقع دارد تصمیم میگیرد به خانه برگردد یا نه.
@HONARBARTTAR